#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_471
- با این سرعت شروع کردند؟؟!!
- ...
- آدرس رو یادداشت کنید.
از کارم تعجب کرده بود. فقط گفت «صدات ضبط میشه» و من آدرس رو دادم. دوباره گفت: صبح فردا اقدام می کنیم که همه ی مراکز باز باشند. نمی خوام جایی رو پاکسازی کنند و کسی از دستم در بره.
- باشه.
- اگر فردا همه افراد تو مقرتون نبودند، یا با تکست یا با یه حرکت غیر منتظره اطلاع بده.
- چشم.
- خانم فقط به فکر خودت باش. تو موقعیت امنی پناه بگیر. تا حد امکان از ساختمون بیرون بیا. جون تو مهم ترین مسئله است.
با بغض گفتم: باشه.
و تماس رو قطع کردم که حداقل متوجه گریه کردنم نشه.
روی فرش کرم رنگ اتاقم نشسته بودم. نه دیشب شام خوردم، نه امروز صبحونه اما برعکس چیزی که تصور می کردم، خیلی آروم بودم. سکوت فضای آپارتمان هم به این آرامش کمک می کرد. تنها ترسم از این بود که از پس کاری که لازم بود انجام بدم، برنیام. ساعت 10 صبح بود و فقط سعید توی خونه نبود. می دونستم که بر می گرده. منتظر بودم که بعد از اومدنش، یه عده به داخل هجوم بیارند. همه چیز رو برای صدمین بار توی ذهنم مرور کردم، زمانبندی هایی تنظیم کرده بودم، همه ی اطلاعاتی که از گوشه گوشه ی این خونه داشتم و کسی خبر نداشت... کم کم باید حاضر می شدم. احتمالاً بابک منتظر برگشتن ماشین سعید بود که صبح زود خارج شد.
سراغ کوله ی گوشه ی اتاق رفتم. دیشب چند تا لباس و وسایل ضروری رو داخلش گذاشته بودم. مانتو و شالم کاملاً در دسترس و آماده بود که با اولین نشونه از پلیس بردارمش. صدای راه رفتن اومد و بعد سایه ای روی دیوار جلوم افتاد. سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم. همون تیشرت سفیدی رو که براش خریده بودم، پوشیده بود. اشک پشت چشم هام جمع شد. این چند روز خودش راه رو برام باز گذاشته بود... انگار از همه چیز خبر داشت ولی نمی خواست م*س*تقیم به روم بیاره که دارم تحویلش میدم. آروم گفت: داری جمع می کنی؟
romangram.com | @romangram_com