#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_469
یکی از دخترها با تردید و برانداز کردن من گفت: اولین سالمونه.
- چی می خوندید؟
- ریاضی فیزیک.
- من بدون کلاس کنکور قبول شدم... شریف... بعد هم یه ضرب فوق... ولی از من می شنوید دنبال این چیزها نرید. آخر و عاقبت نداره...
یکی از دخترها به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود. با یه «ببخشید» از کنارم بلند شدند و اون طرف سالن زیر خنده زدند. با تاسف سر تکون دادم ولی دقیقاً نمی دونستم منظورم به اون هاست یا خودم. دستم رو از جیبم بیرون آوردم و به گوشی زل زدم. به اندازه کافی با خودم و دنیا کلنجار رفته بودم. دیگه کافی بود. من برای کاری اومده بود و باید احساساتم رو کنار میذاشتم و اون کار رو تموم می کردم. وظیفه ی مهمی روی دوش من بود. نفس عمیقی کشیدم و شماره ی بابک رو گرفتم. جواب داد: بفرمایید؟
- سلام
- ...
- منم، وفا بهمن فرما.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: خودتی؟ کجایی؟ سالمی؟
- من خوبم.
- گزارش دادند که به آرایشگاه سر زدی... خونه... بعد تو مترو گمت کردند. چطور انقدر بی ملاحظه فرستادنت؟
نمی تونستم از مسابقه ی «کی عاشق تره» ی یاس براش بگم. مسایقه ای که توش برنده ی حتمی، من بودم. فقط گفتم: نمی دونند من جزئیات رو هم به دستتون رسوندم. دیگه به من اعتماد کردند...
romangram.com | @romangram_com