#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_468

می خندید و فکر می کرد خیلی بانمکه! گفتم: اگر امثال شما نباشند، فوتبالی وجود نداره... ولی اگر جلوی استادیوم به هر کدومشون سلام کنید، جوابتون رو نمیدند...

با کنجکاوی به طرفم نگاهی انداخت ولی چیزی نگفت. یه مشت گوسفند بودیم که همه بازیمون می دادند و سودش رو می بردند. 20 دقیقه ی دیگه هم گذشت و راننده اطراف ماشین پرسه می زد. بابا زودتر از این حرف ها به خونه بر می گشت!! شاید اصلاً بیرون نرفته بود. 10 دقیقه ی دیگه هم منتظر موندیم. راننده سوار شد و گفت: دارین زاغ سیاه چوب می زنید؟

- نه. منتظر کسی هستم.

- اینجا که خلوته.

نگاه ناامیدی به داخل کوچه انداختم. بیشتر از این نمی شد طولش داد. رو به مرد که اخم داشت گفتم: بریم.

سوار شد. حتی موقع حرکت و رد شدن از جلوی کوچه هم چشمم به انتهای کوچه بود که شاید یه مرد کت و شلواری رو ببینم که یه پاکت توی دستش داره... می دونستم تازه اوضاعشون آروم شده. می دونستم بدون من راحت ترند. بدون من همه ی دنیا راحت تر بود. همون بهتر که بابا رو ندیدم و آرامشش رو به هم نزدم. فقط برای همه شون دردسر بودم. همون بهتر که درد سرشون برای همیشه تموم می شد.

کنار پارک پیاده شدم و مسیر کنار رزهای ج*ی*گ*ری رو طی کردم. از کنار جویی که جاری بود رد شدم و عاقبت به همون نیمکت ها و محوطه ی سنگی رسیدم. جایی که پاتوق درس خوندن با بچه های دانشگاه بود. کتابخونه و سایت همیشه حوصله ام رو سر می برد و دوست داشتم یه جای پر جنب و جوش تر درس بخونم. به اطراف چشم چرخوندم و یاد گذشته افتادم. هر وقت دنبال ساناز بودم، اینجا پیداش می کردم. این همون پارکی بود که من رو با ساناز آشنا کرد. لبخند روی لبم نشست. همیشه از سمت چنارهای پشتی می اومد و به نشونه ی آشنایی دست تکون می داد. من گاهی خودم رو براش می گرفتم اما همیشه دلم براش می سوخت. هنوز خونی که روی صورتش پخش شده بود رو از یاد نبرده بودم. گلوله ای رو که از کلت شاهین شلیک شده بود. کلت شاهین... کلتی که قرار بود به من هم شلیک کنه... کارم از کجا به کجا کشیده بود.

شاید بهتر بود از همون اول فقط درسم رو می خوندم... از کنار ساناز بی تفاوت رد می شدم... درست مثل همه ی آدم های دیگه. همه ی آدم هایی که دیدند و رد شدند. نمی دونستم باید کی رو سرزنش کنم. اصلاً سرزنش کنم یا نه! هیچ تضمینی نبود که اگر راه کاملاً متفاوتی رو می رفتم، وضعیت بهتری از الان داشتم.

دوباره نگاهی به اطراف انداختم و حرکت کردم. ایستگاه مترو بعد از همین پارک بود. راه رو از وسط پارک طی کردم. مسیر همیشگی. با هر نقطه ای که می دیدم، یه خاطره داشتم... یه چیز آشنا... مثل آدمی که دیگه فرصتش تموم شده، به هر چیزی با حسرت نگاه می کردم. شاید هم دنیا داشت به آخر می رسید. من که دیگه بریده بودم... کاش همه چیز زودتر تموم می شد. یکی از رزهای ج*ی*گ*ری رو چیدم و به طرف ایستگاه رفتم.

دو تا قطار رفته بود و من هنوز داشتم فکر می کردم. زنی کنارم نشست و گفت: این صادقیه هم میره؟

- نه برعکس وارد شدید.

وسایلش رو برداشت و رفت. به جاش دو تا دختر با کوله پشتی های بزرگ نشستند. توی دست هاشون پر از پوشه و کاغذ و کتاب تست بود. پوزخند زدم که از دید یکیشون پنهون نموند و برام ابرو بالا انداخت. پرسیدم: پشت کنکوری هستید؟


romangram.com | @romangram_com