#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_466
پشت چشم نازک کرد و گفت: تو بوق و کرنا کردن، کسی رو زنده نمی کنه!
- ولی مرگ بقیه رو عقب میندازه!
- مشکل شما چیه خانومی؟
لبخند زدم و گفتم: هیچی... هر چی بی سر و صدا تر به نفع همه است.
از جیب پیراهن خوش دوختش پول بیرون آورد و به سمت من گرفت. خواستم بشمرم که گفت: حساب من دقیقه.
پول رو شمردم و گفتم: بله، می دونم حساب همه ی این کارها دستتونه!
- بدکاری می کنم به امثال تو نون می رسونم.
- نه. خیلی هم خوبه. این روزها بدون زرنگ بازی پول در نمیاد.
پول رو توی کیفم گذاشتم و با لبخند بیرون رفتم. توی سالن چشم چرخوندم ولی اثری از زری نبود. بدجوری خبر رو بهش رسونده بودم. باید مطمئن می شدم که کاری دست خودش نمیده. از یکی از دخترها پرسیدم: زری جان کجاست؟
به اتاق دیگه ای انتهای سالن اشاره کرد. به همون طرف رفتم. روی صندلی فلزی کوتاهی نشسته بود و به زمین نگاه می کرد. جلوش نشستم و گفتم: کامل متوجه منظور من شدی؟
انگار حرفم رو نشنید. دوباره گفتم: هر کاری می خوای بکنی، زودتر... همین الان...
دیدم داره به گریه می افته. دستم رو روی شونه اش فشار دادم و تاکید کردم: نباید بذاری هیچکس بویی ببره که تو می دونی.
romangram.com | @romangram_com