#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_465
این مسئله دیگه برام خیلی جدی شده بود. سریع گفتم: صبر کن!
متوقف شد. بلند شدم و دستش رو به طرف میز کشیدم. گفت: چی شده؟
فرصتی برای مقدمه چینی نبود. یکی از قوطی های کرم رو باز کردم. با نگاهی به در گفتم: گوش کن چی میگم... این نه مسخره بازیه، نه شوخی.
با نگرانی عقب رفت و گفت: چرا اینجوری می کنی؟
- نگاه کن.
در پنکیک رو باز کردم و قطعه ی دوم روی سرش رو چرخوندم. جایی مخصوص پد بود. از بدنه ی اصلی جدا شد. بسته ی متوسط پودر کرم رنگ رو نشونش دادم. با صورت رنگ پریده به دست هام زل زده بود و جرأت تکون خوردن نداشت. سریع درش رو بستم و سر جای اصلی برگردوندم. ضربه ای به بازوش زدم و گفتم: خیلی شیک داری این ها رو می فروشی!!
هنوز چشم از لوازم برنداشته بود. دستش رو به لبه ی میز گرفت که نیفته. دوباره گفتم: حالا دست از این شغل بر می داری یا نه؟
چشم هاش رو به من دوخت. حس کردم واقعاً نمی تونه حرف بزنه و من بدجوری خبر رو بهش دادم. اما این ترسوندن لازم بود. به اطراف نگاه کردم ولی پارچ آب نبود. در باز شد. با آرنج به پهلوش زدم که چیزی بروز نده. شقایق وارد اتاق شد و به زری گفت: چرا به من نگفتی؟ نگین الان خبر داد!
و در حالیکه سعی می کرد لبخند بزنه، به سمت من اومد. با چشم به زری هشدار دادم. خودش رو جمع و جور کرد و با گیجی از اتاق بیرون رفت. حس کردم که واقعاً فرار کرد. شقایق به مشماها نگاهی انداخت و با احترام تصنعی گفت: زیاد دوست ندارم به این محیط بیای. جایگزین معصومه که بیاد، خودش بیرون از اینجا ازت می گیره. Ok خانومی؟
با پوزخند گفتم: جایگزین معصومه؟!
- خبر رو نشنیدی؟
- آمار گندکاری های این شهر جایی پخش نمیشه.
romangram.com | @romangram_com