#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_464

روی صندلی نشستم و گفتم: نکنه با شوهرش درگیر شده؟

- نه... شوهرش متین رو گرفت و...

- خب؟

- ...

- افتاده زندان؟

- نه.

- چی شده؟

- خودسوزی کرد!

سر جام صاف نشستم و با دهن باز نگاهش کردم. چشم هاش سرخ شد و گفت: نمی دونم این آخریا چه اش شده بود. اصلاً اعصاب نداشت. یا گریه می کرد یا داد می زد یا...

- کِی؟

- یه هفته ای میشه.

لباس هاش مشکی بود. باید حدس می زدم اتفاقی افتاده. نفس عمیقی کشیدم و به صندلی خالیش نگاه کردم. زری به سمت در رفت و گفت: میرم به شقایق بگم.


romangram.com | @romangram_com