#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_463
- هنوز یه ترمم مونده عزیز.
مشماهای توی دستم رو نشون دادم و گفتم: کجا بذارم؟
به اتاق کار قبلی معصومه اشاره کرد و گفت: ببر، من هم الان میام.
سر تکون دادم. قبل از رسیدن به در گفت: از موهات راضی هستی؟ نمی خوای رنگ ریشه هاش رو برات ترمیم کنم؟
بهش لبخند زدم و گفتم: خوبه ممنون... بعداً مزاحمت میشم.
ولی می دونستم که این کار رو نمی کنم. دیگه فرصتی برای این کارها نداشتم. وارد اتاق خالی شدم. بارهای دستم رو روی میز گوشه ی اتاق گذاشتم و به پوسترهای دیوار نگاه کردم. دو دقیقه بعد زری داخل اومد و گفت: دیگه چه خبر؟
یاد همه ی بلاهایی که این مدت به سرم اومده بود، افتادم. اندازه ی یه سه تا صفحه ی حوادث می شد. گفتم: هیچی!
- شقایق جان گفته این سری که اومدی، خبرش کنم.
- معصومه دیگه اصلاً نمیاد؟
صورتش گرفته شد و گفت: نه.
- دیگه نمی تونه با ناخن کار کنه. نه؟
ناراحت تر شد و گفت: نمی دونی؟
romangram.com | @romangram_com