#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_462
- نیای هم همین جا هستم... برو.
به سمت کیفم رفتم و سعی کردم که نگاهش نکنم. دوباره گفت: می خوای بدونی که...
- بسه.
به سمتش چرخیدم و گفتم: میگم بر می گردم. وقتی برگشتم صحبت می کنیم!
دیگه حرفی نزد. قبل از اینکه در رو ببندم. برگشتم و دوباره آویزونش شدم. سرش رو عقب برد و جلوی لب هام گفت: هر کاری به نفعته بکن... من باهاش مشکلی ندارم.
همه ی کارهام به خاطر اون بود. همه چیز. گفتم: می دونی چی به نفع منه؟
به دیوار هولش دادم. فاصله رو از بین بردم و ب*و*سیدمش. چند بار و بالاخره گفتم: زود میام!!
لبخندی زد و من بیرون رفتم. می خواستم به خونه ی معصومه برم اما جواب نمی داد. خودم رو با تاکسی به سالن زیبایی رسوندم که بسته های لوازم آرایشی رو تحویل بدم. همون هایی که سهراب دیروز کنار گذاشته بود و تمام مدت با یه من عسل هم نمی شد خوردش!
اوضاع مثل سابق شده بود. انگار آب از آب تکون نخورده. دیروز سهراب و سعید تعجب کرده بودند که چرا یاس اجازه داده به همون مکان های قبلی سر بزنم. دوباره به دروغ گفتم که این آدرس ها رو به کسی ندادم و یاس هم اجازه مخالفت به کسی نداده بود. فقط سهراب اصرار داشت که با مترو برگردم و مشخص بود دلیلش اینه که کسی تعقیبم نکنه.
سالن مثل قبل شلوغ و پر رفت و آمد بود. با دیدن زری که به موهای زن تپلی سشوار می کشید و باهاش گرم صحبت بود، به طرفش رفتم. هنوز متوجه من نشده بود. با لبخند اسمش رو صدا زدم. توی آینه نگاه کرد و با دیدن من که پشت سرش ایستاده بودم، با خنده چرخید و سشوار رو خاموش کرد. با هم احوالپرسی گرمی کردیم. هرچند که مدت زیادی از آشناییمون نمی گذشت. گفتم: هنوز که اینجایی؟
با تعجب گفت: مگه قرار بود نباشم؟!
- فکر کردم با حرف های آخرمون دیگه قید تهران موندن رو زدی.
romangram.com | @romangram_com