#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_461

- می خوام خودم یه صحبتی باهاش کنم!

یاس عصبی سر تکون داد و گفت: تو که ترسو نبودی!!!

سعید بُراق شد و گفت: حرف ترس نیست.

- اگه قرار بود مشکلی پیش بیاد که من مغز خر نخوردم، همه رو بندازم تو درد سر.

سعید کوتاه اومد اما من می دونستم یاس داره همه رو به سمتی که می خواد هول میده. مسیری که فکر می کنه من می خوام... نفس عمیقی کشیدم. از کنار سعید رد شدم و به اتاق خودم رفتم. امروز روز مهمی بود. خیلی کار داشتم. مشغول پوشیدن لباس بیرون شدم. موهام رو سفت با کش بستم و شال رو برداشتم. یاس وارد اتاقم شد. صدام رو پایین آوردم و گفتم: سعید بی خیال شد؟!

- کی جرات داره رو حرف من، حرف بزنه؟

با خنده گفتم: من!

ابرو بالا انداخت. در رو بست و گفت: داری میری؟

جلوی آینه ایستادم و گفتم: زود بر می گردم.

نزدیک تر شد و کنار آینه به دیوار تکیه داد. حالت نگاهش دوباره ناراحت شده بود. این روزها یا خیلی سر حال بود و دور و بر من می چرخید، یا تو فکر می رفت و صورتش غمگین می شد. موهام رو ول کردم و به سمتش رفتم. روی نوک پا ایستادم و بی مقدمه ب*و*سیدمش. غافلگیر شده بود اما طولانی ترش کرد. عقب رفتم و با تاکید گفتم: زود میام.

شال رو روی سرم مرتب کردم. گفت: من جایی نمیرم. سعید و سهراب رو هم نگه می دارم.

- ...


romangram.com | @romangram_com