#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_460
باز سکوت کرد. این حرف های دو پهلو معنای خوبی نمی داد. چرا من رو باور نمی کرد؟ با خنده ی کوتاهی حرف رو عوض کرد و گفت: دارم با زیر و بم کار آشنات می کنم دیگه.
در باز شد و همزمان صدای سعید اومد: یاس! آوردیم بالـ...
با دیدن من بی حرکت موند و ابروش رو بالا داد. سریع بلند شدم و با دستپاچگی به سمت پنجره رفتم. اصلاً خوشم نمی اومد که دیگران شاهد این لحظه های خصوصیمون باشند. از وقتی برگشته بودیم، رفتار سعید با من جور دیگه ای شده بود و حس می کردم هر لحظه ممکنه بلایی سرم بیاره. با اون صحنه ی تراژیک یاس، شب ِ فروپاشی قادری همه متوجه رابطه ی جدی ما شده بودند. نگاه پر نفرت سعید هنوز روی من بود. یاس ازش پرسید: خب؟
- ...
- بگو؟
سرش رو به سمت یاس چرخوند و گفت: تو زمین های ورامین تحویل داد.
- آوردید بالا؟
- آره.
سعید باز به من نگاه کوتاهی انداخت و بعد گفت: مطمئنی زود نیست؟ صبر نکنیم؟
- نه. کارمون رو می کنیم.
- چرا خبری از شاهین نیست؟ کجا غیب شده؟
- دیشب باهاش حرف زدم. همه چیز طبق برنامه ست.
romangram.com | @romangram_com