#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_459

به کمد میز اشاره کرد. ادامه داد: مدارک... فیلم ها... اسم ها... آدرس ها...

با دلخوری به چشم هاش زل زدم که این رفتارش رو تموم کنه ولی باز گفت: باری هم که قراره برسه، هست... گفتم همین جا نگه اش دارند. همه چی هست...

- بس کن.

- گفته بودم نمیذارم صدمه ببینی.

- من هم همین رو گفته بودم.

با تکون دادن سر حرفم رو رد کرد و گفت: نه.

یکی از دست هام رو بلند کرد و ب*و*سید. از این رفتارهای عجیب و غریبش ناراحت تر می شدم. گفت: نه. دست های تو نباید آلوده بشه.

با گیجی نگاهش کردم و گفتم: الان من هم قاطی شمام!!

چند ثانیه به صورتم خیره موند. چشم هاش پر از ناراحتی و غم بود. لبخند کوچیکی زد و گفت: معلومه که هستی.

- چرا اطلاعات اینجا رو به من میدی؟

- می خوام کارت رو راحت تر کنم.

- منظورت چیه؟


romangram.com | @romangram_com