#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_458
عصبانی گفت: بیا بریم تا کیفش رو به هوای شماره و آدرس نگشتند.
یاد بسته ی توی کیفش افتادم و با ترس قدمی به عقب برداشتم. دوباره برگشتم و گفتم: حالش بده!
دستم رو محکم تر کشید و به سمت خروجی حرکتم داد. زیر لب گفت: زود باش! تابلو نکن!
همراهش می رفتم اما هنوز نگاهم به عقب بود. دست و پاهای لرزان جنیفر از بین مانتوها و چادرهای دور و برش پیدا بود. صورتم از ناراحتی جمع شد. از پیچ سالن گذشتیم و من سرم رو با خواهش به سمت سهراب برگردوندم. اخم کرد و خیلی جدی گفت: بجنب!
در اتاق رو باز کردم و گفتم: بیا، سعید اومده.
جوابم رو نداد. نگاهش م*س*تقیم به مانیتور بزرگ رو به روش بود. نزدیک تر رفتم. جلوی میز ایستادم و گفتم: یاس!
باز هم جوابم رو نداد. هنوز به مانیتور خیره بود. دوباره گفتم: حواست با منه؟
میز رو دور زدم و کنار صندلیش ایستادم. مانیتور خاموش بود. روی شونه اش ضربه زدم و گفتم: خوبی؟
بالاخره نگاهش رو جدا کرد و گفت: هیچ کدوم رو وصل نکردم.
به سیم های پشت سیستم ها و ابزارهای جانبیشون نگاه کردم و گفتم: چرا؟
جوری بهم زل زد که از خودم و سوالم خجالت کشیدم ولی نمی دونستم برای چی!! گفت: دیگه لازم نمیشه.
دستش رو دور کمرم انداخت و روی پاش نشوند. مانعش نشدم و پاهام رو جمع کردم. چرخی به صندلی کامپیوتر داد و گفت: همه چی توی هارد این پایین هست.
romangram.com | @romangram_com