#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_457

با خنده گفتم: بهش تخفیف هم میدی؟

خیلی جدی گفت: نه، گرون تر میدم، بره پی زندگیش.

بهش خیره شدم و حرفی نزدم. خودش گفت: برو. خوبم.

خدافظی کردم و به سمت خروجی رفتم. نگاهی به سهراب انداختم که تو عالم خودش سیر می کرد. به سنگ های کف زل زده بود. جلوتر رفتم و گفتم: بریم.

واکنشی نشون نداد. دست روی شونه اش گذاشتم و گفتم: بریم.

نگاهی به من و بعد مردهای اطراف انداخت. بلند شد و همراه هم دو سری پله برقی رو گذروندیم. هنوز خارج نشده بودیم که یادم افتاد پول گوشواره ای که اون بار برداشته بودم رو ندادم. سریع گفتم: صبر کن، الان میام.

دلیلش رو پرسید. حوصله ی توضیح دادن نداشتم. دوباره به سمت پایین برگشتم. سهراب هم همراهم اومد. وقتی وارد سالن ایستگاه شدیم، عده ای از زن ها جمع شده بودند. جلوتر رفتم. سر و صدای جمعیت کوچیک، همه رو به اون سمت کنجکاو کرده بود. بهشون نزدیک شدم و سهراب عقب ایستاد. از بالای شونه های زنی، جنیفر رو دیدم که روی زمین افتاده بود و با کمر خم شده وحشیانه به خودش می لرزید. زن رو کنار زدم و به کسی که بالای سرش نشسته بود گفتم: خانوم چی شده؟

نگاهم روی صورت متشنج جنیفر بود. دندون هایی که روی هم می خورد، جواب سوالم رو می داد. ترس برم داشت. زمزمه ها بلندتر شده بود و هرکس نظر و پیشنهادی می داد. چند نفر سر و دست هاش رو نگه داشته بودند و من گیج ایستاده بودم. نگهبانی که من رو کنارش دیده بود، گفت: شما همراهشی؟

نگاه ماتم از صورت جنیفر به نگهبان و برعکس حرکت می کرد. یه نفر باید کاری می کرد. سهراب بازوم رو گرفت و گفت: نه. خانومم ازش خرید کرده...

بعد رو به من ادامه داد: بریم، دیر شد. خودشون آمبولانس خبر می کنند!

نگهبان سر تکون داد و سهراب دستم رو گرفت. دستم رو پس کشیدم که جلوتر برم. حالش اصلا خوب نبود. شاید کاری ازم بر می اومد... ولی سهراب من رو از بین جمعیت عقب کشید و جدی گفت: بریم.

از مردم فاصله گرفتیم. گفتم: ببریمش دکتر.


romangram.com | @romangram_com