#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_456
- مثل اینکه یه سری رو گرفتند. دو نفرشون از رفقام بودند. تو مهمونی دیده بودمشون، نفهمیدم چرا!!
آدامسش رو ترکوند و ادامه داد: من هم دو – سه روز آفتابی نشدم، دیدم ای دل، اینجوری که اموراتمون نمیگذره.
بعد خندید. گفتم: چه خبر از عشاقت؟
نیشش باز شد و گفت: زیاد شدند. می خوام دائمیشون کنم!
با ابرو به زیپی که بسته رو توش گذاشته بود اشاره کرد. پوزخند زدم و بلند شدم. باهاش دست دادم که حس کردم حالت صورتش عوض شد. سریع دستش رو به طرف سرش برد.
گفتم: خوبی؟
سر تکون داد و حرفی نزد. دوباره نشستم و پرسیدم: چی شد یهو؟
- همون مرگ و مرض همیشگی!
- چه مرضی؟ چی میگی؟
چند بار نفس عمیق کشید و گفت: دارو هم می خورم ولی هی داره میگیره، تا ما رو چپه نکنه ول کن نیست.
دو دقیقه کنارش نشستم که جلب توجه نکنیم. به دختری که کمی دورتر پرسه می زد و چشمش خیلی واضح به ما بود، نگاه کردم و به جنیفر گفتم: اون کیه؟ آشناست؟
- رفیقمه.
romangram.com | @romangram_com