#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_455
نگاهی به سهراب کردم که مثل این چند روز حواسش پرت بود. دستم به گوشی رفت. باید با بابک تماس می گرفتم. هنوز برای رسیدن جنیفر زود بود. چند بار گوشی رو توی جیبم چرخوندم و باز منصرف شدم. شاید بهتر بود که صبر می کردم تا حساب شده تر عمل کنم. باید به خودم فرصت می دادم تا آمادگی پیدا کنم. دستم رو بیرون آوردم و منتظر نشستم. نمی دونستم بعد از تموم شدن این جریان تکلیف این آدم های دور و بر چی می شد. آدم هایی که تعدادشون خیلی بیشتر از چیزی بود که من می شناختم. احتمالاً بابک تا حالا رد بقیه شون رو هم گرفته بود. حتی با بازجویی، همدیگه رو تحویل می دادند... نفس عمیقی کشیدم. چشمم به ایستگاه رو به رو بود. روی تابلوی بزرگی نوشته بودند: «انسان مخلوق ش*ر*ا*بط نیست، شرایط دست پرورده ی انسان هاست»
پوزخندی زدم و به کف دست هام نگاه کردم که پوستش از تقلاهای این چند وقت خراشیده شده بود. قطار با سر و صدا از تونل بیرون اومد و کم کم سرعتش رو پایین آورد. صداهای مردمی که رفت و آمد می کردند، توی سالن پخش شد. بعد صدای نازک جنیفر رو شنیدم که گفت: خانوم میشه فال من هم بگیری؟
نگاهم رو از کف دستم جدا کردم و لبخند بی جونی زدم. دست هام رو بستم و گفتم: ما از این هنرها نداریم!!
با بار و بندیلش کنار من ولو شد و گفت: اما من دارم.
- جدی؟!
- مال خودم رو که حفظم.
خندیدم. کف دستش رو جلوی صورتم نگه داشت و گفت: ببین. اینجا نوشته بی خود زور نزن! بعضی ها بدبخت به دنیا میان، بدبخت هم می میرند!
چند ثانیه خیره نگاهش کردم و گفتم: از هر آدمی بپرسی همین رو میگه.
سر تکون داد و گفت: اگر مجبور باشه از 14 سالگی خرج خودش رو در بیاره، شاید.
دستش رو توی کیفش برد و من سرم رو به سمت ماموری که دور ایستاده بود برگردوندم. دسته ای پول بیرون آورد و بهم داد. گفت: این سری چقدر لفتش دادی! مشتری هام بیشتر شده، زودتر بیار.
پول رو توی کیفم گذاشتم و با نگاهی به اطراف، بسته ای که سهراب آماده کرده بود رو به سمتش گرفتم. داخل کوله اش گذاشت و گفت: هفته ی پیش که گیربازار شده بود.
- چطور؟
romangram.com | @romangram_com