#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_454
با تعجب به صورتش زل زده بودم. اون هم به من نگاه می کرد. این روش جدید شکنجه کردنش بود؟ نمی فهمید اعصاب من رو داغون می کنه؟ سهراب به سمت اتاق رفت که لباس بیرون بپوشه و یاس با صدای آرومی به من گفت: نترس. من همه چیز رو برات رو به راه می کنم. بار، امروز و فردا می رسه دستمون. اینجا نگه اش می داریم. چهار- پنج روز وقت داری.
در حالیکه مات نگاهش می کردم گفتم: منظورت از این کارها چیه؟
- هیچی، می خوام زودتر...
حرفش رو خورد و دست هاش رو که مشت شده بود، پشتش قایم کرد. ترجیح دادم که بحث رو ادامه ندم. می دونستم که به جاهای خوبی نمی کشه. وارد اتاقم شدم و مانتو و شلوار جدیدی رو که سعید قبل از رفتنش مجبور شد برام بخره، پوشیدم. البته رنگ زیتونی رو دوست نداشتم و کمی هم برام گشاد بود. احتمالاً سلیقه ی زنش رو می خرید. همین که بیرون اومدم یاس به سهراب گفت: یه اعتباری هم بنداز تو گوشی، بهش بده.
این جور رفتارش رو دوست نداشتم. بیشتر ناراحتم می کرد. گفتم: لازم نیست.
- لازمه... سهراب هم برای مراقبت میاد، نه اینکه بهت اعتماد نداشته باشم.
سهراب با تردید نگاهی انداخت و به اتاق برگشت. ده دقیقه بعد بیرون اومد و یه گوشی به سمتم گرفت. یاس گفت: خودمون با چت و اسکایپ و میل با هم در تماسیم ولی... تو اینطوری راحت تری. نه؟
لب هام رو به هم فشار دادم و گفتم: چرا راحت تر؟
جوابم رو نداد. سهراب گفت: تلفن قابل ردیابیه. مکالمه هات رو طول نده.
بله. خودم هم دلیلش رو می دونستم. با اخم به یاس نگاه کردم. می خواست چی رو بهم ثابت کنه. اعتمادش یا عشقش؟ سهراب گفت: بریم.
گوشی رو از دستش گرفتم و از خونه بیرون رفتیم.
ماشین رو دو تا خیابون بالاتر از مترو پارک کردیم و پیاده به سمت ایستگاه رفتیم. مترو بهترین جا برای رد گم کردن بود. به خصوص که ایستگاه هایی که توش قرار میذاشتیم مدام عوض می شد. هوای خنک داخل تونل ها حالم رو بهتر کرده بود. سعی کردم به جمله های آخر یاس فکر نکنم. سهراب به سمت بخش مردونه رفت و من روی یکی از صندلی ها نشستم. یادم اومد که سری آخر جنیفر بهم گفته بود، شب بیام ولی باز هم صبح باهاش قرار گذاشته بودیم.
romangram.com | @romangram_com