#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_453

به صورتم خیره شده بود و لبخند محوی داشت. گفت: با سهراب برو.

- کجا؟

- نمی دونم... دیگه بهتره شروع کنیم.

- چی رو؟

- کاری که قبلاً می کردیم.

من و سهراب با تعجب به هم نگاه کردیم و بعد به یاس. من اعتراف نکرده بودم ولی مطمئناً می دونستند که من همه ی اون آدم های قبلی رو به بابک گزارش دادم. اصلاً متوجه قصدی که پشت این کارش بود نشدم. دوباره رو به سهراب گفت: نگران نباش! وفا گفته که چیزی از جزئیات و رفت و آمدهاش به اون یارو نگفته.

بعد به من زل زد که تایید کنم. گفتم: من...

وسط حرفم پرید: فقط درباره ی کامیون گفته بود.

و جوری نگاهم کرد که من فقط می تونستم بگم «آره». باز به سهراب گفت: از خرده پاها شروع کنید، بعد میریم سراغ پروژه های بزرگ تر... قرار بود یه بار از شرق برسه، نه؟

یاس خیلی مصمم نشون می داد. با حرارت جلوتر اومد و ادامه داد: فقط کافیه مسیرش رو عوض کنیم. حله.

سهراب با گیجی سر تکون داد و گفت: منتظر شاهین نمی مونیم؟

یاس جواب داد: چرا... تا اون موقع میاد. اگر هم نرسید، من میرم پیشش.


romangram.com | @romangram_com