#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_452

- همسایه ها؟

- طبقه ی بالا که خالیه، مال خودت هم هست... کوچه هم خلوته.

اینجا یه بن بست دور افتاده بود با دو تا خونه که حیاط بزرگشون بینشون فاصله می انداخت به علاوه ی این آپارتمان. هنوز نمی دونستم برای کارخونه و شرکت چه اتفاقی افتاده. می دیدم که یاس گاهی با سهراب یا با اسکایپ گفتگوهایی می کنه اما نمی خواستم حرفش رو وسط بکشم و آرامشمون رو به هم بزنم. پرسیدم: نعیم؟!

سهراب: قبل از رسیدن شما تو فرودگاه بازداشت شد. ممنوع الخروجشون کرده بودند.

یاس حرفش رو تکمیل کرد: کامیون و خونه زندگیش رو با هم گرفتند، حتماً از قبل تحت نظر بوده.

من: وکیل خوب بگیره تبرئه میشه.

یاس: نه با اون مدارکی که من انداختم سر راه مامورها. جرم امنیتی، اختلاس،...

با پوزخند اضافه کرد: قبر من هم که باز کردند!!

سعی کردم درباره ی اشاره اش به خبرچینی های خودم، بی تفاوت باشم. سرم رو پایین انداختم و با لیوان چای ور رفتم. دلم می خواست با بابک حرف می زدم. باید می فهمیدم که پلیس چقدر می دونه. یاس چای رو نصفه ول کرد و بیرون رفت. اگر پلیس از وجود خارجی کسی به عنوان یاس خبر نداشت، می تونستم حالا همه چیز رو گردن پدرش بندازم، یا یکی از برادرهاش یا اصلاً خود شاهین. البته خیلی نامردی بود. احتمالاً پدرش برای زمین زدنش همه ی اطلاعاتی که داشت رو در اختیار بابک میذاشت... هر چقدر زمان می گذشت بیشتر به این نتیجه می رسیدم که همون راهی که خودم انتخاب کردم بهترین راهه... تنها راه.

وقتی من و سهراب وارد پذیرایی شدیم، یاس جلوی پنجره ایستاده بود. مثل همیشه یه تیشرت تیره پوشیده بود. اینبار قهوه ای. برعکس اون زیرزمین دلگیر، اینجا خیلی آفتابی و خوب بود. همیشه دوست داشتم تو همچین جای تر و تمیزی زندگی کنم. اما نه با این شرایط. به سمتمون برگشت. دست هاش توی جیب هاش بود و جدی به نظر می رسید. حالش از چند روز پیش خیلی بهتر بود و دوباره سرسختی هاش عود کرده بود! اگر بیرون نمی رفتم نمی تونستم با بابک حرف بزنم. گفتم: چرا دیگه بیرون نمیریم؟

چند لحظه ساکت موند و بعد گفت: می خوای بری بیرون؟

شونه بالا انداختم و با لبخند کجی گفتم: حداقل مانتوی تازه ام رو بپوشم.


romangram.com | @romangram_com