#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_451
- با بدبختی!... من نصف راه رو با اتوب*و*س اومدم. انگار یه دور کل ایران رو گشتیم!!! خیلی بد بود.
- نزدیک تهران بهتون گیر ندادند؟
- از شهر ری با مترو اومدم. تازه همین میدون پایین همدیگر رو دیدیم.
- خیله خب.
- اینجا چه خبر بود وقتی نبودیم؟
خواست حرفی بزنه ولی بی خیال شد و فقط گفت: هیچی.
هنوز لحن صداش ناراحت و کلافه بود. بلند شد و رفت. من روی همون صندلی لم دادم. به اندازه ی همه ی عمرم توی این چند روز استرس تحمل کرده بودم. فقط یه جایی رو می خواستم که با خیال راحت بخوابم. دوباره یاد اتفاقاتی که قرار بود بیفته افتادم. یاد قماری که با زندگیم کرده بودم... زمزمه کردم «یه جایی که بخوابم و دیگه بیدار نشم».
صدای هم زدن چای تو فضای ساکت آشپزخونه خیلی تو ذوق می زد. به حرکت قاشق توی دست سهراب نگاه می کردم که فقط دو حبه قند توی لیوان انداخته بود. یه تیکه نون کندم و نگاهم رو به یاس انداختم که با حسرت به صندلی خالی رو به روش زل زده بود. معمولاً شاهین جلوش می نشست. نون رو روی میز گذاشتم. دیگه چیزی از گلوم پایین نمی رفت.
سعید برگشته بود خونه ی خودش. سهراب هم رفت و آمد می کرد. چند روز رو پشت سر گذاشته بودیم و قرار بود فعلاً هیچ حرکتی نکنیم تا اوضاع مرتب بشه. با لیوان توی دستم چند ضربه ی کوچیک به میز شیشه ای زدم. بالاخره یاس سرش رو به سمتم چرخوند. با ابرو به سهراب اشاره کردم که معلوم نبود این چند روز چشه. یاس شونه ای بالا انداخت. هر دو به سهراب خیره شده بودیم و اون هنوز حواسش به هم زدن چای بود! یاس به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت: سهراب!
سهراب قاشق لعنتی رو ول کرد و گفت: هوم.
- فکر می کنی اوضاع آروم شده؟
با ناامیدی نفسم رو فوت کردم. خیال می کردم می خواد حالش رو بپرسه! سهراب جواب داد: از وقتی اومدیم اینجا هیچ تکونی نخوردیم.
romangram.com | @romangram_com