#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_450
- دوباره برمی گردیم به اوج.
و با انگشت سقف رو نشون دادن. کسی حرفی نزد. یاس ادامه داد: سخت تره ولی سودش بالاست و خطرش کم!
سعید با سر به من اشاره کرد و گفت: این چی؟
- فعلاً کارهای قبلش رو می کنه. تا اوضاع تهران آروم بشه و شاهین بیاد.
بعد صورتش ناراحت شد و به سمت پنجره چرخید. به بیرون زل زده بود و صورتش دیده نمی شد. گفت: بهتره با هم کنار بیایید... نمی خوام کسی از دست بره.
با شدت پرده های ساده ی پارچه ای رو کشید و یه راست به سمت اتاق رفت. دم در برگشت، نگاهمون کرد و با تأکید گفت: با همه ام!
وقتی در رو بست، رو به سعید گفتم: من با کسی دشمنی ندارم.
سعید دندون هاش رو به هم فشار داد و با نگاه عصبانی به سمت اتاق دیگه ای رفت. می دونستم کنار اومدن باهاشون اصلاً کار ساده ای نیست. مخصوصاً بعد از اینکه به ارتباط من با پلیس پی برده بودند ولی من قرار نبود زیاد لفت بدم. باید سریع تر شرایط رو جور می کردم و تصمیمم رو به عمل می رسوندم. اولین قدم تماس با بابک بود. اگر یاس بهم اعتماد کامل پیدا کرده بود که به جای شاهین از من مشاوره بگیره، حتماً به تماس های تلفنی هم حساس نمی شد.
البته همه ی این اقدام ها مال بعد از خرید یه دست لباس متمدنانه بود! دیگه حالم از مانتو و شلوار تنم به هم می خورد. رو به سهراب که حالا نشسته بود و فکر می کرد گفتم: من لباس لازم دارم.
با بی حوصلگی شونه بالا انداخت. حالا که دقت می کردم، خیلی ناراحت به نظر می اومد. یعنی ممکن بود از خارج نرفتن شاهین بویی برده باشه؟ جلوتر رفتم و با لحن دوستانه گفتم: من فقط می خوام زندگیم رو کنم.
سر تکون داد و گفت: به من ربطی نداره.
چرا انقدر تلخ شده بود؟ قبلاً با من رابطه ی بدی نداشت!! دیگه ادامه ندادم. روی یه صندلی نشستم. خسته تر از چیزی بودم که حتی حموم برم. سهراب به حرف اومد: چطور برگشتید؟
romangram.com | @romangram_com