#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_448

- کارش رو بلده... هر جا گیر کردیم، کارمون رو پیش برده. کی بهتر از اون؟

از تعجب زیاد حالت صورتشون خنده دار شده بود. خواستند حرفی بزنند که بلند تر گفت: الان نمی تونم آدم جدید وارد کنم. همینجوری هم که نمی تونیم بیکار بچرخیم!!!

همه سکوت کردیم. سهراب و سعید هنوز با تعجب به هم نگاه می کردند. سهراب گفت: شاهین چی میگه؟

- مشکلی نداره.

- قرار نبود خودش هم بره.

- برای پول فرستادمش. با این اوضاع به هر کسی نمیشه اعتماد کرد.

- کی برمی گرده؟

- خودش خبر میده.

و نگاهی به من انداخت. سعید با لودگی گفت: حالا تو چکاره ای؟ جاسوس جیبی؟!

جواب دادم: سوء تفاهم ها حل شد.

سهراب داد زد: سوء تفاهم؟!!

خودم رو نباختم و خیلی جدی رو به هر دو گفتم: خبرش به خواجه حافظ هم رسیده که من تو روی پلیس اسلحه کشیدم... تازه از خودشون دزدیده بودم!!


romangram.com | @romangram_com