#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_447

- می کنم.

- نمی کنی!!

- ...

- اگر من رو بگیرند یا کاری باهام ندارند و میرم خونه یا بابام وثیقه میذاره تا بیرون بیام. اونجا میای سراغم. تو هیچ دخالتی نمی کنی. فهمیدی؟

- می کنم!

نفسم رو فوت کردم و سر تکون دادم. فکر خوبی بود. توی اتوب*و*س گشت ها سرسری تر بود. کسی به چهره ها دقت نمی کرد مگر اینکه دستور اکید داشته باشه، ما هم که داشتیم خلاف جهت تهران می رفتیم. از این استان که خارج می شدیم همه چیز تموم بود... ریسک بالایی داشت ولی چاره ای نداشتیم.

ریموت در پارکینگ رو زد و وارد شد. ماشین رو آخرین نقطه ی پارکینگ پارک کرد. همین که در بسته شد، سعید و سهراب از پله ها پایین اومدند. معلوم بود که از خیلی چیزها بی خبرند. اما حداقل می دونستند که تو راهیم. با تردید به ما نگاه می کردند. می دونستم که تو این مدت ارتباطشون با هر کدوم از اون آدرس هایی که من خبر داشتم قطع بوده. با اخم به من زل زده بودند. من کنار یاس بودم و از چیزی نمی ترسیدم. پیاده شدیم. سعید فوری پرسید: اینجا چه خبره؟!

خوشبختانه یاس دوباره به همون حالت رئیس مابانه ی قبل برگشته بود و جوری قدم بر می داشت که کسی جرأت حرف زدن نداشته باشه. در واقع این تنها راه محافظت از خودش بود. اینکه قبل از حمله ی دیگران، خودش حمله می کرد. جواب سعید رو نداد. همراهش از پله ها بالا رفتم. وارد پذیرایی آپارتمان شدیم. از اون روزی که با شاهین ازش خارج شدیم، خیلی فرق کرده بود. مبلمان اضافه شده بود و بیشتر شباهت به خونه پیدا کرده بود تا مخفیگاه. یاس روی یکی از کاناپه های زرشکی رنگ لم داد و ما رو به روش ایستادیم. صورت سعید و سهراب هنوز پر از سوال بود. سعید طاقت نیاورد و با نگاهی به من پرسید: این چرا برگشت؟

- شاهین با جنس های وفا رفت اون ور.

- ...

- تا وقتی برگرده، وفا جاش رو پر می کنه.

هر دو همزمان گفتند: چی؟!!


romangram.com | @romangram_com