#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_445

با ابروی بالا رفته به سمتم برگشت و جوری با شیطنت نگاه کرد که متوجه منظورش شدم و گفتم: بعدش؟

جدی شد و گفت: احتمالاً انتظار داشتند به مرز نزدیک تر باشیم ولی اینجا نسبت به مرز دورتر از اون روستاست.

به روی خودم نیاوردم که داره از پلیس هایی حرف می زنه که من روونه ی اینجا کردمشون. ادامه داد: نیروهاشون بیشتر اون طرفه. حتماً ماشین سوخته رو تا حالا بهشون گزارش دادند... خوب شد که سوخت. ماشین مال شاهین بود – نمی شد تو جاده، روی جعل مدرک ریسک کرد – سابقه نداره، ولی به محض استعلام و بازجویی از سیوان به ما ربطش میدند، فکر می کنند همون دیشب از محیط تصادف دور شدیم. در واقع کار عاقلانه همین بود... کنترلشون روی مرزها رو بیشتر کردند... این ها به نفع ماست.

- ...

- انتظار دارند اگر تو منطقه باشیم، شب بیرون بیاییم ولی همین الان حرکت می کنیم.

- کجا؟

- انتظار دارند یا بریم عراق یا مرز آبی رو رد کنیم، اما میریم تهران.

- تهران؟!!

- نمی خوام از خانواده و محل زندگیت دورت کنم.

خوشحال بودم که برمی گردیم تهران و زودتر از محاسبات من همه چیز تموم میشه ولی از طرفی ناراحت هم بودم. گفتم: الان وقت ثابت کردن عشق نیست!!!

بی توجه ادامه داد: از سمت استان های جنوبی، شرقی دور می زنیم... حتماً یکی دو روز تو راهیم.

- پلیس راه چی؟ حتماً عکس من رو دارند.


romangram.com | @romangram_com