#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_444

- ولش کن... دیگه مهم نیست.

اینطوری می گفت که من ناراحت نباشم ولی می دونستم براش مهمه. گفتم: بیا اینجا.

دستم رو براش باز کردم. کنارم دراز کشید. زانوهاش رو جمع کرد و پلک هاش رو بست. پتو رو روش انداختم. روی موهاش دست کشیدم و گفتم: هر اتفاقی که بعد از این بیفته، شک نکن که همه اش به صلاح خودته.

بدون اینکه پلک هاش رو باز کنه گفت: تو به فکر صلاح خودت باش.

- من می دونم دارم چکار می کنم.

- من هم می دونم.

- ...

- به من گفتی «خودخواه»... نشون میدم که جلوی تو فرق می کنم.

چشم هام رو بستم اما می دونستم که هر دومون فقط ادای خوابیدن رو در میاریم...

وقتی بعد از ساعت ها تقلا و بی خوابی و کاب*و*س بیدار شدم، یه رگه ی آفتاب توی اتاق افتاده بود و کسی کنارم نبود. سرم رو به اطراف چرخوندم که توی ماهیچه های خشک شده ام احساس درد و گرفتگی کردم. یاس پشت کرکره ی پنجره به بیرون نگاه می کرد. بخار از لیوان توی دستش بلند می شد. صدام رو صاف کردم و گفتم: قراره چکار کنیم؟

کش و قوسی به خودم دادم و نشستم. دستش رو از کرکره جدا کرد و گفت: صبحونه می خوریم.

ظاهراً حالش خیلی بهتر شده بود. لبخند زدم و گفتم: بعدش؟


romangram.com | @romangram_com