#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_443

- بهت گفته بودم، سعی نکن من رو عاشق کنی!

- این اسمش خودخواهیه، نه عشق!

- ...

این چند روز یه وعده ی درست و حسابی هم نخورده بودم ولی اشتها نداشتم. فقط می خواستم یه گوشه بیفتم و دیگه بلند نشم. لامپ رو خاموش کردم و کنار ساک روی موکت دراز کشیدم.

نور چراغ برق بیرون قسمتی از پذیرایی رو روشن می کرد. نفس عمیقی کشیدم. دلم نمی خواست جزئیات اتفاق های امشب رو مرور کنم اما انگار کنترل حافظه ام دست خودم نبود. صورت شاهین پشت پلک هام حک شده بود. من واقعاً دلم می خواست بمیره، اما... دوباره اون لحظه ها برام زنده شد. لحظه ی دیوونه کننده ی تصمیمگیریم... سقوط ماشین... آتیش... دره... دست هام رو مشت کردم. من گ*ن*ا*هی نداشتم. اگر این کار رو نمی کردم تا الان مرده بودم. مرگ بعد از شکنجه. تنها راهم همین بود.

نمی دونستم چقدر گذشته که چیزی به صورتم خورد و سریع چشم هام رو باز کردم. بالشی کنار سرم گذاشته بود و توی دستش پتو داشت. روی زانوهاش نشسته بود. بالش رو زیر سرم گذاشتم. خودش پتو رو روم کشید و همون جا نشست. حالت مات صورتش ناراحتم می کرد. می دونستم ذهنش به این زودی ها شاهین رو پس نمی زنه. فکر می کرد دوباره بهش خ*ی*ا*ن*ت کردم و فرصتی نشده بود که در موردش حرف بزنیم. گفتم: من فقط می خوام بهت کمک کنم. می دونی...

حرفی نزد. جمله ام رو کامل کردم: اگه خودت نمی خواستی، اگه... اگه از این وضعیت خسته نشده بودی، خیلی زودتر از این حرف ها جلوم رو می گرفتی.

سر تکون داد. ادامه دادم: فقط منتظر بودی یه نفر ازت بخواد.

- آره.

- ...

- خیلی وقته کم آوردم. حتی اون روزها فکر نمی کردم فرستادنت تو تشکیلات قادری هم نتیجه بده.

- ببین... اون مخدرها خطرناک...


romangram.com | @romangram_com