#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_442
صورتش دوباره جمع شد و با صدای خشداری گفت: چی بگم؟...
پیشونیش رو به گونه ام چسبوند و اضافه کرد: نمی بینی چی به روزم آوردی؟... نمی بینی همه ی زندگیم شدی؟
گریه هام از کنترلم خارج شده بود. فقط اسمش رو صدا زدم. دوباره گفت: میگی واسه آروم کردن من زیادی داغونی؟!!!!
جلوی اینجور احساسات هیجانیش هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. پیشونیش رو بلند کرد. انگشت هاش روی لب هام نشست، بعد لب هاش... چشم هام رو بستم. بعد از چند ماه... برای اولین بار... دیگه هیچ چیز مهم نبود، هیچ چیز پشت این دیوارها مهم نبود. حتی اتفاق چند دقیقه ی پیش. دست هام رو دورش حلقه کردم و محکم نگه داشتم... واقعاً نمی خواستم این ب*و*سه هیچوقت تموم بشه. لب هاش رو جدا کرد و گفت: من یه هفته تو جهنم زندگی نکردم که حالا اینطوری جوابم رو بدی!!!
به چشم هاش خیره موندم. دوباره صورتش رو جلو آورد... بلوزم رو بالا داده بود و دست ها و لب هاش داشت جاهای خطرناکی می رفت که برای همچین شبی اصلاً درست نبود ولی نه دست هام و نه مغزم سعی نمی کرد که دورش کنه. با تصمیمی که برای آینده ام گرفته بودم، دیگه هیچی اهمیت نداشت. قرار بود خیلی زود از هم جدا بشیم، دنیا ما رو برای هم نمی خواست، چرا این مدت باقی مونده رو برای خودم زندگی نمی کردم؟!
دست هام روی کمرش نشست و انگشت هام رو روی پوستش حرکت دادم. نزدیک تر شد، گوشه ی تیشرتش رو بلند کردم و خواستم دراز بکشم که کمی ازم فاصله گرفت و جوری به من و دور و بر نگاه کرد که می دونستم معنی چی میده. می خواست احترام شاهین رو نگه داره. گفتم: تو که می خواستی آرومت کنم؟!
- تو که داغون بودی؟!
انگشت هاش روی شونه و گردنم حرکت کرد، بعد بین موهام فرو رفت. دیگه اثری از اون حرارت و هیجان چند ثانیه قبل نبود. در عوض هر دو آروم بودیم. خیلی آروم... بیشتر از اون چیزی که توی این شب انتظار می رفت. دستم رو عقب کشیدم و درست نشستم. به دیوار تکیه داد و بی حال، ولو شد. تیشرتش رو با حسرت پایین کشیدم و گفتم: برو بخواب!
به تخت اشاره کردم. به زور روی پاهام ایستادم و خودم رو به پذیرایی کوچیک رسوندم. از توی اتاق گفت: بخوای من رو پس بزنی، بد می بینی!
- ...
- هر دفعه همینطوری می کنم.
- ...
romangram.com | @romangram_com