#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_441
توجهی نکرد. با حرص داد زدم: به اندازه ی کافی مشکلات داریم! چرا به خودت نمیای؟!
پوزخند زد. با خنده ی عصبی روی چشم هاش دست کشید. وقتی دستش رو کنار برد واقعاً وحشتناک نگاه می کرد. از جاش بلند شد و من قدمی به عقب برداشتم. با صدای سرد و تهدیدآمیزی گفت: من به خودم بیام که تو نفس بعدی رو نمی کشی!
در حالی که سعی می کردم آرامشم رو حفظ کنم و کم کم جلو اومدنش رو نادیده بگیرم، گفتم: ببین! من امشب واسه آروم کردن یکی دیگه، زیادی داغونم!!
داد زد: واسه کشتن چی؟!
از جا پریدم. باور نمی کردم همچین حرفی زده باشه. همه چیز رو تقصیر من می دونست... دست هام رو مشت کرده بودم اما لب هام از بغض می لرزید. به سمت در رفتم. بازوم رو گرفت و کشید. دستم رو عقب کشیدم و جدی گفتم: حرفت رو زدی... ولم کن.
بازوی دیگه ام رو هم گرفت و م*س*تقیم توی چشم هام زل زد. هیچی نمی گفت و این بیشتر من رو می ترسوند. دوباره گفتم: ولم کن.
و صدای وحشتزده ام احساسم رو لو داد. بازوهام رو جلوتر کشید اما حرفی نزد. با دلخوری گفتم: هر کاری می خوای بکن.
محکم هلم داد که به دیوار پشتی کوبیده شدم. اضافه کردم: ولی بعداً پشیمون میشی...
دستش رو زیر گلوم گذاشت و به بالا فشار داد. حنجره ام بین انگشت هاش بود و هر لحظه فشارش رو بیشتر می کرد. همه چیز جدی بود... با دست آزادم سعی کردم عقب بزنمش اما تکون نمی خورد. کنترلش رو از دست داده بود. تا به حال هیچوقت اینطوری ندیده بودمش. چند بار سرفه کردم و پلک هام رو از درد فشار دادم. ولم نکرد. همونطور خونسرد و وحشی خیره شده بود. خودم باید کاری می کردم. زانوم رو بلند کردم و محکم لگد زدم. داد زد و صورتش جمع شد. دست هاش ازم جدا شده بود. به سمت در دویدم اما دوباره نگه ام داشت. دست هاش دور کمرم حلقه شده بود و نفس های تند و پر حرارتش رو کنار گوشم حس می کردم. چرا داشتیم با هم دعوا می کردیم؟ تمام بدنم کوفته و پر از درد بود، روی زندگیم به خاطرش ریسک کرده بودم، الان باید ب*غ*لم می کرد و بهم دلداری می داد. نه اینکه کتکم بزنه! به گریه افتادم. روی زانوهاش افتاد و من رو هم با خودش پایین کشید. پخش زمین شده بودیم. با گریه گفتم: چرا اینجوری می کنی؟... حرف بزن!
به سمتش چرخیدم. ظاهراً آروم تر شده بود و چشم هاش حالت عادی داشت. قفل دست هاش رو محکم تر کرد. پوستش از این همه تقلا، سرخ و ملتهب شده بود. گریه ام بیشتر شد. روی پیشونی خیسش دست گذاشتم و گفتم: مجبورم کردی بزنم... نمی خواستم.
- ...
- داد بزن... فحش بده... فقط یه چیزی بگو.
romangram.com | @romangram_com