#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_440

جواب نداد. نگران شدم و محکم تر ضربه زدم. بالاخره در رو باز کرد. صورتش خیس بود و موهاش به هم ریخته، گفتم: خوبی؟

با ناراحتی بهم چشم دوخت و اسم شاهین رو تکرار کرد. چشم ها و بینیش سرخ بود... گریه کرده بود. اشتباه نمی کردم. از سر راهش کنار رفتم. به طرف اتاق رفت. روی تخت نشست و سرش رو بین دست هاش گرفت. دنبالش رفتم و دوباره پرسیدم: خوبی؟

و نزدیک بود به گریه بیفتم. صورتش از ناراحتی و فشار جمع شد و گفت: خوبم؟؟!!

صداش دوباره گرفت و اضافه کرد: چجوری خوب باشم؟!

کف دست هاش رو روی صورتش گذاشت و شونه هاش تکون خورد. هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم. چی رو دلداری می دادم؟ کاری که خودم کرده بودم؟ دست هاش رو برداشت و با ناله گفت: زنم برادرم رو کشته... به کی بگم؟!

زیر گریه زدم و گفتم: من می خوام نجاتت بدم. چرا خودت هم کمک نمی کنی؟ چرا دست از این کار برنمی داری؟... مگه خودت نمی خواستی تمومش کنی؟

- ...

- من که دارم می بینم از پا در اومدی...

- از قصد نبود. نه؟

- شاهین رو ول کن. دارم از تو حرف می زنم.

- تو که نمی خواستی... می دونم.

فقط سر تکون دادم و تکیه ام رو از دیوار اتاق گرفتم. به حرف من گوش نمی داد و مثل دختربچه ها گریه می کرد!! واقعاً عصبانی شده بودم. گفتم: آروم بگیر.


romangram.com | @romangram_com