#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_439

جلوتر رفتم و کنارش نشستم. سکوت بینمون خیلی سنگین شده بود. گفتم: اینطوریه؟ قراره از این به بعد با من حرف نزنی؟

گونه اش رو به زانوهای جمع شده اش تکیه داد و به من زل زد. با صدای گرفته ای گفت: هر بلایی تونستی سرم آوردی!

- ...

- همه چیز رو خراب کردی. تهران... اینجا...

- ...

- ولی می دونم... می دونم از قصد نبوده. نه؟

سوالی نگاهش کردم. صداش پر از عجز و بی قراری بود. داشت کدوممون رو قانع می کرد؟ ادامه داد: خودت...

- یاسر!

- خودت که نمی خواستی. مجبور بودی.

- ...

- شاهین...

از جاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت. تلو تلو می خورد. خیلی از هم پاشیده بود. چطور باید به همچین مردی تکیه می کردم؟ جلوی در دستشویی منتظرش موندم. چند دقیقه ای گذشت. خیلی طول داده بود. ضربه ای به در زدم و گفتم: حالت خوبه؟


romangram.com | @romangram_com