#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_438
بعد به رو به رو خیره شد. هر دو می دونستیم از همچین تصادفی کسی زنده نمی مونه. گفتم: حتماً... افتاده تو رودخونه...
با ناراحتی سر تکون داد و پلک هاش رو بست. دوباره گفتم: به خدا من گفتم نگه داره.
- ...
- خودش بد می روند.
راه افتاد و کوتاه گفت: نمی خوام چیزی بشنوم.
- شاید...
- بیشتر از این نمیشه صبر کرد... باید بریم.
راه افتاد. گفتم: کجا؟
- موبایلش دست تو چکار می کنه؟
- موقع بیرون پریدن برداشتم.
بحث رو ادامه نداد. شاید می خواست یه جای دیگه بازجوییم کنه. وقتی جاده پهن تر شد، دور زد و مسیر رفته رو برگشتیم. موقع رد شدن از کنار دره دوباره به همون سمت نگاه کردم و آه کشیدم... چیز پیچیده ای نبود، که یاس رو قانع نکنه. هیچ آدم عاقلی شک نمی کرد که مرگ شاهین حتمیه، من قبل از سقوط خودم رو از ماشین بیرون انداخته بودم، ماشین چند بار غلطیده بود و روی سقف افتاده بود کف دره. همین... وقتی قصد مرگ کسی رو داشته باشی و عصبی رانندگی کنی، وقتی توی تاریکی شب وسط این جاده ی خطرناک بد برونی، تصادف می کنی. نه. چیزی نبود که یاس باور نکنه. ترسم الکی بود.
م*س*تقیم به همون سوئیت برگشتیم. تمام طول راه ساکت بودیم. وفتی وارد سوئیت شدیم در رو بست و بهش تکیه داد. لیز خورد و روی زمین نشست. بهترین دوستش رو ازش گرفته بودم اما به صلاح خودش بود... همه ی این کارها به خاطر اون بود... فقط به خاطر اون... نه، از کارم پشیمون نبودم. مانتو و شالم رو در آوردم و گوشه ای انداختم. به ساک نیمه بسته ام نگاه کردم. فکر نمی کردم دوباره ببینمش. به سمت یاس چرخیدم. هنوز همون جا نشسته بود.
romangram.com | @romangram_com