#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_437
- بد رانندگی می کرد.
- ...
- از وقتی بیرون اومدیم از خونه ، بد می روند.
- ...
- گوشی رو عمداً قطع کرد.
حرفی نمی زد. از رفتارش گیج شده بودم. همین نیم ساعت با مرگ مبارزه کرده بودم. همین نیم ساعت پیش به زندگیم گند زده بودم. دلیلش هم خود اون بود... حالا باهام حرف نمی زد. تحملم تموم شده بود. با گریه گفتم: یاسر... من نمی خواستم اینطوری بشه.
بی توجه به حرف من از شیب دره پایین رفت. جلوتر رفتم و گفتم: میفتی... تاریکه.
- ...
- لای سنگ و علف ها حیوون هست.
- ...
احتمالاً ساعت ها با اون ساختمون پشت روستا، فاصله داشتیم وگرنه پلیس پیداش می شد. می دونستم که خیلی از شهر دور شدیم و این جاده ی متروکه است، فقط تکلیف خودم رو نمی دونستم. یاس توی تاریکی گم شد و من با سردرد به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. کش موهام رو باز کردم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. به مسیری که رفته بود چشم دوخته بودم. اگر پاپیچ می شد حقیقت رو بهش می گفتم ولی طبق برنامه ی من نباید هیچکس حتی خود یاس بویی می برد. نمی تونستم توی چشم هاش نگاه کنم و واقعیت رو بگم. این ممکن بود زحمت هام رو هدر بده. ده دقیقه بعد از دره بالا اومد و به سمت ماشین دوید. سوار شد و بلافاصله روشن کرد. گفتم: چی شد؟
- پیداش نکردم. تاریکه.
romangram.com | @romangram_com