#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_436

- از این خبرها نیست.

اگر به حرفم گوش نمی داد... اگر قرار بود مرگم برای یاس و خانواده ام فایده ای نداشته باشه، شاهین هم باید با من می مرد. نفرت عجیبی که تا به حال حس نکرده بودم، توی دلم نشست. با حرص دوباره فرمون رو کشیدم و محکم نگه داشتم. داد زد و با آرنج هولم داد. با دست چپش فرمون رو چرخوند. سر و صدامون تو فضای شب پیچیده بود. نزدیک پیچ تندی رسیده بودیم. مچ دستم رو محکم عقب زد. به موهاش چنگ انداختم و کشیدم. سرش به عقب کشیده شد. ماشین همچنان جلو می رفت... م*س*تقیم به سمت دره... از ترس جیغی کشیدم و به اطراف نگاه کردم. تنها نور محیط چراغ ماشین و ماه بود که روی آب ته دره نور انداخته بود. هنوز هر دو درگیر فرمون بودیم و شاهین پاش رو روی ترمز نمی ذاشت. مرگ رو نزدیک و نزدیک تر حس می کردم. نور چراغ به برگ های درخت پایین جاده افتاده بود و چرخ های ماشین همچنان حرکت می کرد. از ترس جیغ دیگه ای کشیدم و گفتم: ترمز کن!

- ...

- ترمز کن!

نفسم توب سینه حبس شده بود. دست لرزونم به سمت دستگیره ی در رفت. دکمه قفل در رو زدم و دستگیره رو محکم کشیدم...

توی تاریکی جاده ی خلوت دراز کشیده بودم و با پلک های بسته خاطره هام رو مرور می کردم... از روز اول دانشگاه که چای یکی از بچه ها تمام مانتوی کرم رنگم رو کثیف کرده بود، گرفته تا هدیه های آخرین تولدم. دو تا عروسک خوشگل که وقتی بار آخر از خونه بیرون اومدم، هنوز روی قفسه هام بودند. هر چیزی که باعث بشه فراموش کنم. فراموش کنم که اینجا، توی تاریکی، کنار جاده ی خاکی خلوت دراز کشیدم و به جای اینکه با موبایل شاهین به بابک زنگ بزنم، به یاس زنگ زدم، به آخرین شماره ای که با گوشی تماس گرفته بود. باید فراموش می کردم که چه تصمیمی گرفتم و چکار کردم. اگر بهش فکر می کردم دیوونه می شدم.

بیشتر از بیست دقیقه از سقوط ماشین توی دره گذشته بود ولی من هنوز تمام بدنم می لرزید و گوشی رو توی دست هام فشار می دادم. در حق جوونیم کار وحشتناکی کرده بودم اما نباید به روی خودم می آوردم. نباید میذاشتم که یاس بفهمه و همه چیز خراب بشه. داستانی که توی ذهنم بود رو دوباره مرور کردم. حتی جرأت باز کردن چشم هام رو نداشتم و اشک هام از لای مژه ها روی شقیقه هام لیز می خورد. مامان وقتی بچه بودم می گفت هر وقت می ترسی، شعر بخون ولی حالا ذهنم از هر چیزی خالی بود و با هر صدایی لرزشم بیشتر می شد. می دونستم که امشب در حق خودم و حتی پدر و مادرم ظلم کرده بودم اما این تنها راه ممکن بود. سرنوشت گه من همیشه «تنها راه» ها رو جلوی پای من می گذاشت. حالم از خودم و زندگیم و همه ی دنیا بهم می خورد.

بالاخره صدای موتور ماشین از دور به گوشم خورد. از جا تکون نخوردم. نمی خواستم اگر یاس نباشه، کسی رو متوجه حضورم کنم. ماشین متوقف شد. پلک هام رو باز کردم و با دیدن پیکاپ زیر نور ماه، سریع نشستم. منتظر عکس العملش موندم. نمی دونستم بعد از شنیدن داستان من چکار می کنه. حالا ترس اصلی به جونم افتاده بود. یاس هیچوقت از مرگ شاهین نمی گذشت. ممکن بود انقدر سوال پیچم کنه که مجبور بشم حقیقت رو بهش بگم.

از ماشین پیاده شد و با نگاهی به اطراف، متوجه من شد و به سمتم دوید. با ترس لب های خشکم رو تر کردم. جلوم نشست و با بهت نگاهم کرد. پشت تلفن فقط گفته بودم که تصادف کردیم. حرفی از جزئیات نزده بودم. سکوت رو شکست: ماشین کو؟!

به پایین دره اشاره کردم. با ناباوری بلند شد و به طرف پرتگاه دوید. نزدیک همون درخت که حالا شاخ و برگ هاش شکسته بود، ایستاد و به سوختن باقی مونده ی ماشین نگاه کرد که می دونستم شبیه آهن قراضه روی سنگ های کنار رودخونه افتاده. بلند شدم و با فاصله کنارش ایستادم. از عصبانی شدن و دیوونگیش می ترسیدم. مخصوصاً حالا که ساکت و بی حرکت، فقط نگاه می کرد. شاهین بهترین رفیقش بود. آهسته گفتم: سعی کردم جلوش رو بگیرم... ولی مثل دیوونه ها رانندگی می کرد.

هیچ حرکتی نکرد. به نظرم اصلاً صدام رو نشنید. توی دلم فاتحه ی خودم رو خوندم. دوباره گفتم: یاس... ازش خواستم نگه داره... خواستم به حرفم گوش بده.

- ...


romangram.com | @romangram_com