#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_433
- ...
- اصلاً فکر نمی کردم انقدر احمق باشه که با من در بیفته!!
موقعیت بدی بود ولی من واقعاً خوشحال شدم. اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که امیر به بابک زنگ بزنه. پس حتماً فردا هم سراغ کامیون نمی رفت. دیگه انقدر احمق نبود که نفهمه فقط به اون شک می کنند. می دونستم الان تو یه سوراخ موشی خودش رو گم و گور کرده. باز هم قِسِر در رفته بود. ناخودآگاه بلند خندیدم که با ضربه ی مشت شاهین سرم محکم به شیشه ب*غ*ل خورد و درد وحشتناکی توی سرم پیچید. داد زد: از وقتی سر و کله ات پیدا شد، ریدی به همه چیز.
سرم رو از شیشه جدا کردم و روی گوشه ی پیشونیم دست کشیدم. خیسی خون روی انگشت هام نشست ولی سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم. دوباره با حرص خواست ضربه ای بزنه که دستش رو محکم پس زدم و قبل از اینکه توی همچین جاده ای درگیری ایجاد بشه، گفتم: به حرفم گوش کن.
پیچید و عصبانی گفت: تو گفتی با پلیس حرف بزنه. مغز خودش تو این فاز ها نبود!
- من اون موقع نمی دونستم مشتری ها دنبال یاس می افتند...
- انکار هم نمی کنی... تا حالا به خاطر یاس جلوی خودم رو گرفته بودم.
- ...
- ولی امشب تلافی می کنم. بدجور تلافی می کنم.
پوزخند زدم و گفتم: چرا همون جا کار رو تموم نکردی؟
- جلوی چشمش؟! با یه گلوله؟!
- می خوام باهات حرف بزنم. پیشنهاد من به نفع همه است.
romangram.com | @romangram_com