#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_434

انگار اصلاً صدای من رو نمی شنید. گفت: بهش قول ندادم مرگ راحتی داشته باشی.

دستم رو روی گلوم گذاشتم و سعی کردم خونسرد بمونم. من وفا بودم. من همیشه یه راه حلی داشتم. همیشه یه فکری به مغزم می رسید. حتی اگر می مردم بابک فهمیده بود که من امیر رو سراغش فرستادم. فهمیده بود که من قاطی این ک*ث*ا*ف*ت کاری ها نشدم. حتماً همین حالا هم در حال جستجوی من بود. شاهین عصبی تر از این حرف ها بود که به حرفم گوش بده اما من گفتم: شاهین، می تونید من رو گروگان بگیرید تا جنس ها رو برگردونند.

- خفه شو... اون جنس ها دیگه از دست رفته ولی من دیدن مرگ تو رو از دست نمیدم.

هزار تا راه حل توی مغز من می چرخید و این آدم حاضر نبود توجهی کنه. من حتی حاضر بودم از جونم مایه بذارم. موبایلش زنگ خورد. نورش رو از توی جیبش می دیدم. جواب نداد. دوباره زنگ خورد. گفتم: چرا جواب نمیدی؟

- حتماً می خواد...

جمله اش رو تموم نکرد. امیدی توی دلم بیدار شد. وقتی برای سومین بار به صدا در اومد، دلم رو به دریا زدم و موبایل رو از جیبش بیرون کشیدم. سریع جواب دادم: بله؟

شاهین فحشی داد و دستش رو به طرف گوشی دراز کرد ولی نزدیک بود کنترل ماشین از دستش خارج بشه و دوباره دو دستی به فرمون چسبید. صدای یاس رو شنیدم که گفت: وفا...

داشتم به گریه می افتادم. می دونستم دلش راضی نمیشه. سریع گفت: وفا گوشی رو بده به شاهین... زود باش بده بهش.

گوشی رو به طرف شاهین گرفتم که با خشونت از دستم کشید. جواب داد: بگو؟

چند ثانیه بعد، نگاهی به من و نگاهی به جاده انداخت. نفرت و عصبانیت توی چشم هاش موج می زد. در عوض من خوشحال بودم که یاس می خواد دستورش رو پس بگیره. در کمال تعجب شاهین گفت: الو... آنتن ندارم... الو... نشنیدم، برگشتم حرف می زنیم.

گوشی رو خاموش کرد و جلوش روی داشبورد گذاشت. تمام امیدم از بین رفت. گفت: حتی جنازه ات هم به دستش نمی رسه!

- بعداً ازت متنفر میشه.


romangram.com | @romangram_com