#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_432

حرفی نزد. اضافه کردم: وقتی به کسی میگم عاشقم، ثابت می کنم.

و قصدم دقیقاً این بود که ثابت کنم. دیگه آب از سرم گذشته بود. کار مهم تری توی زندگیم نداشتم. شاهین پشت فرمون نشسته بود. منتظر جواب نشدم و به سمت در کنار راننده رفتم. یاس همراهم اومد. اهمیتی به بغضم ندادم و چند بار پلک زدم. اولین ملاقاتمون بد بود، نمی خواستم آخریش هم بد باشه. جلوی در به طرفش برگشتم و گفتم: مراقب خودت باش!

چشم هاش توی صورتم می چرخید و بالاخره روی چشم هام ثابت موند. برگشتم و در رو باز کردم. آستین مانتوم رو نگه داشت. با تعجب اول به آستین و بعد به خودش نگاه کردم. شاهین داد زد: بشین!

پلک هاش رو بست و آستین رو ول کرد. نشستم و گفتم: خدافظ.

فقط سر تکون داد. اصلاً تو حال خودش نبود و توی این لحظه ها همین آرامش رو بیشتر دوست داشتم. نمی خواستم با هندی بازی حال هر دومون رو خراب تر کنم. همین که در رو بستم، شاهین راه افتاد و بلافاصله سرعت گرفت. هر لحظه سرعتش رو بیشتر می کرد. به عقب نگاه کردم. جلوی در گاراژ ایستاده بود و تصویرش مدام دورتر و کوچیکتر می شد. پلک زدم و گونه هام خیس شد. دیگه همه چیز تموم شده بود. برگشتم و روی صورتم دست کشیدم. پرسیدم: کجا داریم میریم؟

سرعتش رو بیشتر کرد و جوابم رو نداد. حتی اگر انقدر جرأت داشتم که قفل رو بزنم و دستگیره رو بکشم، با این سرعت بالا، امکان زنده موندن نبود. مخصوصاً که جاده های این ناحیه هیچ استانداردی نداشت. هر چند که من حل کردن موضوع با گفتگو رو ترجیح می دادم. شاید اصلاً مسئله اون چیزی که من فکر می کردم، نبود. ساکت شدم و منتظر سرنوشت موندم که فرصت حرف زدن پیدا کنم و نقشه ام رو باهاش در میون بذارم. البته اگر گوش می داد!

یک ربع گذشت و هیچ نظری نداشتم که داریم به کدوم سمت و کدوم شهر میریم. حالا سرعتش رو پایین تر آورده بود و جاده خطرناک و پرپیچ شده بود. ته دره ی پایین جاده، توی تاریکی فرو رفته بود و حس بدی منتقل می کرد. آروم گفتم: میریم سمت همون روستا؟

- ...

- می خواییم جنس ها رو جا به جا کنیم؟

- کدوم جنس ها؟

با گیجی نگاهش کردم که لحظه ای به سمتم برگشت و حالت وحشی چشم هاش نفسم رو بند آورد. خودش به حرف اومد: همون هایی که دست مأمورها افتاد؟

دهنم باز موند. هیچ حرفی نمی تونستم بزنم. ادامه داد: تو که با ما بودی، می مونه اون رفیق ک*ث*ا*ف*تت که پرش کردی. نه؟


romangram.com | @romangram_com