#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_431
شالم رو روی سرم انداختم. لباس های داخل ساک رو مرتب کردم. با صدای آرومی گفت: هر کی جای تو بود... کور و بی زبون و فلج می فرستادمش کلانتری همین منطقه!!
دستم روی زیپ ساک ثابت موند. آب دهنم رو قورت دادم و نگاهش نکردم. حرفی برای گفتن نداشتم. حتماً اتفاقی افتاده بود که من نمی دونستم. اتفاقی که مربوط به کلانتری منطقه می شد و شاهین رو این چند ساعت بیرون از اینجا، مشغول کرده بود. یاس چیزی رو که باید می گفت، گفته بود. زیپ نصفه بسته رو ول کردم و بلند شدم. همزمان گفتم: پس دیگه ساک لازمم نمیشه...
- چون تویی... نمی خوام زجر بکشی.
- ...
- می دونی که.
- ...
- دارم در حقت لطف می کنم.
به روی خودم نیاوردم. مگه ناراحت کردنش این دم آخر، چیزی رو عوض می کرد؟ فقط با پوزخند به طرف در رفتم و گفتم: ممنون از لطفت!
سریع از پله های آهنی پایین رفتم. شاهین توی پژوی خودش منتظر بود. احتمالاً کسی ماشینش رو براش آورده بود. موقع اومدن سوار پیکاپ یاس بودیم. مثل گوسفند قربونی بودم که حتی حوصله ی فرار هم نداشت. دنیا بدون من و بدبختی هام جای خیلی بهتری می شد. شاهین پیاده شد و کنار در باز ماشین ایستاد. به پشت سرم نگاه می کرد. یاس داشت از پله ها پایین می اومد. شاهین بهش گفت: برو بالا بخواب.
بی توجه به حرفش وارد پارکینگ شد. نزدیک تر اومد و گفت: همین الان می خوای بری؟
شاهین عصبی نگاهش کرد و از بین دندون هاش گفت: پس کی؟!!!
یاس با سر تایید کرد و عقب تر ایستاد. شاهین مشغول باز کردن در گاراژ شد. آروم اما جوری که یاس بشنوه گفتم: من دروغ نگفتم.
romangram.com | @romangram_com