#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_430
- فکر کن آره.
همه چیز مشکوک شده بود. بعد از سکوت کوتاهی تک سرفه ای کردم و گفتم: بر می گردم اینجا دیگه؟
روش رو برگردوند و گفت: حاضر شو.
ترس توی دلم نشست. این بار واقعاً حسش می کردم. بدتر از همه اینکه نمی خواستم دوباره ازش دور بشم. فقط وقتی خودش هم بود، احساس آرامش می کردم. شاهین من رو می ترسوند. حرف دیگه ای نزد. با ناامیدی از اتاق بیرون اومدم و به طرف لباس هام که توی هال پخش بود، رفتم. مانتو و شلوار بیرونم رو پوشیدم. زیرچشمی دیدم که از اتاق بیرون اومده. به روی خودم نیاوردم. رو به روم گوشه ای نشست و به دیوار تکیه داد. اشک هام رو پس زدم و به خودم یادآوری کردم که هنوز چیزی معلوم نیست، شاید توی اون خونه همه چیز عادی پیش می رفت. حتماً به همون خونه ی قبلی می رفتیم. یاس به من دروغ نمی گفت... اما تمام اعضای بدنم می دونست چه اتفاقی قراره برام بیفته. مشغول بستن موهام شدم که هنوز مرطوب بود.
- بهت گفته بودم وابستگی مانع آدمه.
با ناراحتی نگاهش کردم که حالش داغون بود. نمی خواستم داغون تر بشه. اون به زور وادارم نکرده بود که عاشقش بشم، کسی جز خودم مقصر نبود. با صدای عادی گفتم: من به تو وابسته نشدم! به هیچ چیز دیگه ای...
- گفته بودم دل بکنی از بقیه.
- ...
- گفته بودم با من بمونی.
- ...
- گفته بـــ...
- نگران من نباش!
romangram.com | @romangram_com