#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_429
و دست هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد. با چشم های مُصر و جدی به یاس زل زد اما نگاه یاس به من بود. پر از غم، ناراحتی، ناامیدی، پشیمونی،... تمام سعی ام رو کردم که حق به جانب به نظر برسم. بعد از دو دقیقه سکوت نگاهش رو از من گرفت و به شاهین دوخت. شاهین پرسید: کار رو تموم کنم؟
و یاس با تایید سر تکون داد. راحت شدن حالت صورت شاهین و لبخند کوچیکش من رو به وحشت انداخت. می دونستم که حتماً یه اتفاقی افتاده.
شاهین دوباره بیرون رفت و یاس در حالیکه به سمت اتاق می رفت، کلافه گفت: حاضر شو باهاش بری.
با نگرانی گفتم: کجا؟!!
بلند شدم و دنبالش به اتاق رفتم. یعنی چی که باهاش می رفتم؟ چرا حرف نمی زد؟ کنارش ایستادم و گفتم: چی شده؟
به سمتم چرخید و غمگین نگاهم کرد. آروم گفت: می خوای بگی نمی دونی؟!
سر تکون دادم. نفس عمیقی کشید و با صدای جدی ادامه داد: آماده ی رد کردن سوقاتی ها شدند... تو هم با شاهین میری.
- من واسه چی؟!
- ...
- واسه رد کردن اون جنس ها؟ مگه برنامه تون چیز دیگه ای نبود؟
با ضعف روی تخت نشست و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: برنامه یه کم عوض شده. خودش بهت میگه چکار کنی.
- مثلاً مأموریته؟
romangram.com | @romangram_com