#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_428

فشار دست هاش روی پیشونیش بیشتر شد و انگشت هاش رو بین موهاش فرو برد و کشید. دوباره صورتش سرخ تر از معمول شده بود. سعی کردم دست هاش رو جدا کنم. زانو هاش رو جمع کرد و بریده و بریده گفت: تو... نمی خوام دیگه...

- چی؟ چی نمی خوای؟

- نمی خوام باهام حرف بزنی.

- عزیزم...

- نه!!

- یاس!

- برو... بیرون.

هر لحظه بیشتر توی خودش جمع می شد و می دونستم این بار فقط به خاطر حضور منه. بودن من حالش رو بدتر می کرد. مگه ما چه گ*ن*ا*هی کرده بودیم؟ بغض توی گلوم نشست و دست هام رو عقب کشیدم. از روی تخت بلند شدم. از دیواری که بهش چسبیده بود، فاصله گرفت. حتی نگاهم نمی کرد. سر تکون دادم و از اتاق بیرون زدم.

نیم ساعت بعد، گوشه ی هال دراز کشیده بودم که کلید توی در چرخید و من سر جام نشستم. شاهین بود و م*س*تقیم به من نگاه می کرد. یاس با تلو تلو خوردن از اتاق بیرون اومد. به دیوار تکیه داد و جوری منتظر به صورت شاهین زل زد که انگار مهم ترین خبر زندگیش رو باید بشنوه. وقتی شاهین سکوت رو نشکست، یاس پرسید: چی شد؟

شاهین بدون اینکه نگاه پر نفرتش رو از من برداره گفت: قرار بود چی بشه؟ معجزه؟

بعد با سرزنش به سمت یاس برگشت و ادامه داد: فکر می کردی دروغ باشه؟ مگه با ما شوخی دارند؟ داری موقعیت همه رو به خطر میندازی واسه این...

خنده ی عصبی کوتاهی کرد و با انگشت اشاره و شست گوشه ی چشم هاش رو فشار داد. سر تکون داد و باز با خنده ی مسخره ای به یاس نگاه کرد. گفت: حالا باورت شد؟ تو هر چی بگی من قبول می کنم ولی اگر باز هم با من مخالفت کنی، من دیگه نیستم... هر کس میره پی زندگیش.


romangram.com | @romangram_com