#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_427
- ولی خودت ادامه دادی.
- حالم از همه به هم می خورد... تمام عمرم... چرا وقتی خودم سوار کار شده بودم، تلافی نمی کردم؟
- ...
- کی تو این دنیا به فکر من بود؟
- من بودم.
- نه.
- من عاشقت بودم.
- دروغ میگی.
باورش برای خودم هم سخت بود. هنوز مدت زیادی از آشناییمون نمی گذشت ولی وقتی آدم چیزی رو می خواد، یعنی می خواد! فرقی نمی کنه یه هفته گذشته باشه یا بیست سال. جوری نشسته بود که واقعاً دلم رو می سوزوند. جلوتر رفتم و روی شونه اش دست کشیدم. انقدر نزدیک بودم که عمق چشم هاش رو هم می دیدم. اون هم به من زل زده بود. با لحنی که پر از همدردی بود گفتم: تا کی؟ به حرف من گوش بده. الان که جوونی می تونی. من و تو هر دوتامون قربانی این دنیاییم. زندگیت رو عوض کن یاس!
روش رو برگردوند. دست هاش رو روی چشم هاش فشار داد و گفت: ته حرف های تو اعدامه. زندگی ای وجود نداره!
- اگر یه فرصت دوباره بهت بدند، دست برمی داری؟
جوابی نداد. حس می کردم مثل جادوگرها دارم توی گوشش ورد می خونم که به نفع من کاری انجام بده. دلم از خودم گرفت. من که جادوگر نبودم... خواستم سرم رو روی سینه اش بذارم اما خودش رو عقب کشید. گفتم: مگه نمی خواستی من رو ببری؟ مگه نمی خواستی این کار رو تموم کنی؟
romangram.com | @romangram_com