#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_426
سینی رو به طرف خودش کشید و با حرص گفت: کی گفته به خاطر تو؟
یه تیکه نون توی دهنش چپوند و چای رو سر کشید. جلوی خنده ام رو گرفتم و به طرف در رفتم. با این حرف ها خیالم درباره ی خودم راحت شده بود. می دونستم اومده که برم گردونه... معلوم نبود با این حرف های عاشقانه ی شورانگیز! شاهین در موردمون چی فکر می کرد.
روی بخار آینه دست کشیدم و به صورتم نگاه کردم. تو این چند روز دیگه یادم رفته بود یه دخترم و باید از پوستم مراقبت کنم. مخصوصاً تو آب و هوای خشک و کوهستانی. از صبح که وارد این سوئیت شده بودیم و درباره امیر گفته بودند، حوصله ی هیچ چیز رو نداشتم. حتی حوصله ی حموم. فقط زیر دوش بی حرکت ایستاده بودم و توی آینه به گردنبندم زل زده بودم. اما آینه هم توی بخار حموم کوچیک، مدام مات و مات تر می شد. بین تکه های هایلایت موهام دست کشیدم و صورتم رو زیر آب نگه داشتم. شیر آب گرم رو بستم. اجازه دادم قطره های آب سرد تمام بدنم رو بپوشونند. چیزی به بی حسی و کرختی تنم اضافه نمی کرد. پلک هام رو بستم. دندون هام به هم می خورد و دست و پاهام به لرزش افتاده بود. آب گرم رو باز نکردم. بازوهام رو توی ب*غ*ل گرفتم و فشار دادم. زیر لب ناله ای کردم اما شیر رو نبستم. فقط کف زمین نشستم و زانوهام رو جمع کردم... از همه ی دنیا خسته بودم. از خودم بیشتر از همه. دلم می خواست این جریان تموم بشه حتی اگر می مردم... فقط می خواستم همه چیز تموم بشه.
لباس هام رو توی همون خیسی حموم پوشیدم و با موهایی که آب ازش می چکید بیرون اومدم. نگاهی به اطراف انداختم. خبری از شاهین نبود. دو ساعت پیش به یه بهانه ای که من نفهمیدم چیه، بیرون زده بود. حالا هم هوا رو به تاریکی می رفت و هنوز برنگشته بود. قبل از اینکه وارد تنها اتاق سوئیت بشم، دستگیره ی در ورودی رو چک کردم که قفل بود. به چارچوب در اتاق تکیه دادم و به یاس نگاه کردم. گوشه ی تخت تو خودش جمع شده بود و به در نگاه می کرد. با دیدن من پلک هاش رو بست. جلوتر رفتم و کنارش نشستم. چشم هاش رو باز نکرد. فقط گفت: تمام مدت دروغ می گفتی!
جمله اش بیشتر خبری بود تا سوالی. گفتم: دروغ نمی گفتم.
سریع پلک هاش رو باز کرد و نگاه سنگینش روی چشم هام نشست. اضافه کردم: تو همیشه می دونستی که با کارهاتون مخالفم... می دونستی اونجا معذبم... می دونستی... من دروغ نگفتم.
- ...
- می دونستی ناراحتم که تو قسمتی از این ماجرایی.
- آره. خودم رو به نفهمی زده بودم. از اولین باری که چشمم بهت افتاد... تا همین حالا.
- به خودم قبولونده بودم که مسبب اصلی پدرته! ولی ثابت کردی که نیست.
چند بار سرش رو تکون داد. با بی قراری روی تخت نشست و به گوشه ی دیوار تکیه داد.
- من از شکم مادرم اینکاره به دنیا نیومدم!!
romangram.com | @romangram_com