#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_425
باز خندید. داد زدم: بفهم!
داد زد: برو بیرون.
- غذات رو بخور، میرم.
جواب نداد. با ناله گفتم: می خوای من رو شکنجه کنی یا خودت رو؟!!
چشم هاش به طرفم چرخید. بعد بلند شد و توی اتاق قدم زد. سیگاری از بسته ی فلزی روی تخت بیرون کشید و همون جا نشست. جلوی تخت ایستادم. سیگار رو بین انگشت هاش بازی می داد. بعد مچاله اش کرد و روی زمین پرت کرد. جوری ایستاده بودم که مجبور بود نگاهم کنه. گفتم: اگر اینطوری در موردم فکر می کنی، چرا هنوز زنده ام؟
- چون من احمقم.
با دلخوری و لحن پر از حرص داد زد: باید می دادمت دست سعید که آرزوی مرگ کنی...
دلم از حرفش گرفت و چیزی نگفتم.
- باید می فرستادمت امارات واسه کنیزی... لیاقتت همین بود.
- از اون بدترش رو کردی... تنها فرستادیم اینجا. حتی به حرف هام گوش ندادی.
از حالت صدام ناراحت شد و خواست چیزی بگه که حرفش رو خورد، به جاش اخم کرد و گفت: باید همون دو سال پیش شرت رو کم می کردم... آشغال!
اخم کردم. سینی رو نشون دادم و گفتم: فعلاً که به خاطر همین آشغال 5 روزه غذا نخوردی!
romangram.com | @romangram_com