#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_424
مثل اون اوایل با صدای خونسرد و جدی گفت: برو بیرون.
- مثلاً چی رو می خوای ثابت کنی؟
تازه متوجه دلیل رنگ پریدگی و ضعف بدنش شده بودم. چشم های گود افتاده اش اعصابم رو داغون می کرد. من واقعا خودم رو توی این بازی باخته بودم. حتماً عشق یه همچین چیزی بود. چقدر زود... چقدر تند و تیز... نمی خواستم هیچ صدمه ای ببینه. گفتم: چرا نمی خوری؟
با دست به در اشاره کرد و با اخم روش رو برگردوند. نمی خواستم فنرش از جا در بره. دوباره گفتم: تو همه ی زندگیم رو نابود کردی، من بخشیدمت...
- ...
- حالا نمی تونی کار من رو فراموش کنی؟
خنده ی کوتاهی کرد و گفت: پس همین بود... از اولش هم واسه انتقام اومده بودی.
- اصلاً شنیدی چی گفتم؟!
- از من کینه داشتی و من دست کم گرفتمت!
- چرت و پرت نگو! من اهل انتقام گرفتنم؟! من رو اینطوری شناختی؟!
- من نشناختمت... مثل یه موش کثیف خودت رو انداختی وسط زندگیم.
- مجبور بودم به خاطر زندان نموندن با پلیس معامله کنم. فقط واسه جبران کارهام. من آبروی همه رو برده بودم. من انتقام نمی خواستم... مجبور بودم...
romangram.com | @romangram_com