#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_423
یاس با صدای آروم اما عصبی گفت: بس کن!
به سمت تنها اتاق سوئیت رفت. من و شاهین توی سکوت به هم زل زدیم. بعد شاهین وارد آشپزخونه شد. شب نخوابیده بودم و دلم می خواست دراز بکشم اما زمین سفت بود و ترجیح می دادم سرم رو به دیوار تکیه بدم. دیگه کاری از دست من برای هیچ کس حتی خودم، بر نمی اومد. من تمام تلاشم رو کرده بودم و حالا مثل پاکباخته ها راضی به هر اتفاقی بودم که قرار بود برام بیفته... پوزخند زدم و باز یاد اومدن یاس افتادم. ملاقاتمون رمانتیک نبود ولی همین که دیده بودمش خیالم رو راحت می کرد. نفس عمیقی کشیدم و پلک هام رو بستم.
نمی دونم چند دقیقه گذشته بود که با صدای بلند شاهین، چرتم پاره شد. پلک هام رو باز کردم. سیخ نشستم و به در اتاق خیره شدم. گفته بود «چی؟» یا همچین چیزی. صدا از داخل اتاق بود. دوباره آروم تر از قبل گفت: ببین به کجا کشید!... یه زمانی همه ازت مو مینداختند!...
نمی دونستم منظورش از این حرف ها چیه. در اتاق باز شد و شاهین بیرون اومد. م*س*تقیم به سمت آشپزخونه رفت و بعد صدای پرت کردن و شکستن چیزی شنیده شد. موضوع به من ربطی نداشت. دوباره دراز کشیدم و پلک هام رو بستم. چند دقیقه بعد صدای شاهین از نزدیکم اومد: بلند شو ببینم.
خیلی خونسرد بود اما تنفرش رو از هر کلمه احساس می کردم. به اتاق اشاره کرد و گفت: برو تو.
من از کسی دستور نمی گرفتم! اون هم نه حالا که هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم! با اخم گفتم: چرا؟
با لحن مسخره ای گفت: برو بهش غذا بده!
با تعجب گفتم: روانی شدی افتادی به جون من؟!
- غذا نخورده!
- چی؟!!!
- از اون شب تا حالا غذا نخورده! الان هم میگه نمی خورم...
چند ثانیه با گیجی بهش زل زدم. منتظر رگبار کنایه هاش نموندم و خودم رو به اتاق رسوندم. یاس لبه ی پنجره نشسته بود و سینی صبحونه ای که ظاهراً شاهین براش آورده بود، روی تخت بود. دست نخورده... به بیرون خیره نگاه می کرد. جلوتر رفتم. به دیوار اون طرف پنجره تکیه دادم و با سرزنش گفتم: این بچه بازی ها چیه؟
romangram.com | @romangram_com