#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_422

- ولی... امیر... امیر رو فرستادی که گیر پلیس بیفته؟

پوزخند روی صورتش نشست. با عصبانیت داد زدم: چرا اون رو قاطی این بازی کردی؟

مثل خودم داد زد: ما احمق ها رو نگه نمی داریم!

- اون تو رو دیده، همه رو میشناسه، به اون خونه رفت و آمد کرده!!!

با خونسردی گفت: گفتم صبح فردا حرکت کنه. تا برسه به انباری که کامیون توشه، ما اون خونه رو تخلیه کردیم و جنس ها هم رسیده دست مشتری.

- ...

- می دونی که خانواده اش هم تهرانند!!

- حیوون!

- مراقب زبونت باش تا نبریدمش!

معلوم بود که از چهره نگاری نمی ترسید. گیر افتادن گروه سیوان و محلی ها که براش مهم نبود. خودش هم که پنهانی زندگی می کرد و حتماً چند تا هویت داشت. چهره نگاری امیر فقط می تونست جنازه اش رو تعیین هویت کنه، نه اینکه گیرش بندازه. تازه اگر تهدیدهاش امیر رو از همکاری با پلیس نترسونده بود. همین... به همین سادگی.

صورت امیر جلوی چشمم اومد. می دونستم واسه همچین روزهایی زنده نگه اش داشتند وگرنه مثل ساناز همون اول از شرش خلاص می شدند. چشم های آبیش، موهای روشنش، غیرتی شدن های خرکیش... دلم خیلی سوخت. این بار حبس طولانی بهش می خورد، شاید هم اعدام... من از قانون سر در نمی آوردم. با ناراحتی به صورت یاس نگاه کردم. چشم هاش روی من بود. دوباره همونقدر بی روح و خونسرد. شاهین با طعنه گفت: چیه؟ می خواستی با پسره بری؟!

نگاهش به صورت یاس بود. دوباره گفت: عشق اول...


romangram.com | @romangram_com