#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_420

دلخوری توی چشم هاش موج می زد. قبلاً انقدر واضح نشون نمی داد. سرش رو برگردوند. صدای پخش رو بلندتر کرد و از شیشه به بیرون زل زد. سر جام برگشتم و سعی کردم به چیز دیگه ای فکر کنم.

شاهین مدت زیادی رو رانندگی کرد. فکر نمی کردم انقدر طول بکشه. آفتاب کاملاً بالا اومده بود که به خونه ای رسیدیم. حومه ی شهر بود و بافت روستایی رو رد کرده بودیم. شاهین تلفنی با سیوان هماهنگ گرده بود. یاد اون ظرف ها افتادم که کار من بود و بهتر از همه می دونستم چقدر خطرناکه. ممکن بود به دست خیلی ها بیفته. دوباره همون عذاب وجدان که موقع کار با ساناز سراغم می اومد، گریبانگیرم شده بود. اگر این جنس ها به دست مصرف کننده ها می رسید، من هم یه نفر مثل خودشون شده بودم. باید امتناع می کردم و تن به دوباره ساختن نمی دادم ولی دیگه دیر شده بود.

ماشین رو داخل پیلوت زیر خونه پارک کرد که با در بزرگی کاملاً پوشیده شده بود. از پله های آهنی داخل پارکینگ بالا رفتیم. خونه تقریباً خالی بود و تنها نکته ی مثبتش آب و برق بود. ترجیح می دادم قبل از مرگم، حموم رفته باشم! دست هام رو باز کردند. گوشه ای روی موکت قهوه ای نشستم و گوش هام رو تیز کردم که از هیچ نکته ای بی خبر نمونم. هر چیزی ممکن بود به قیمت جونم تموم بشه و اینکه یه زمانی با این آدم رو یه تخت می خوابیدم، هیچ کمکی نمی کرد. خودش گفته بود براش اهمیتی ندارم. با یادآوری حرف هاش اخم بزرگی روی صورتم نشست. توی اتاق مشغول صحبت بودند. هیچ مخفی کاری ای نمی کردند که این بیشتر نگران کننده بود. احتمالاً این خونه آخرین جایی بود که می دیدم.

وارد هال کوچیک خونه شدند که شبیه سوئیت های اجاره ای بود. یاس دری که احتمالاً به یه اتاق دیگه یا آشپزخونه باز می شد رو باز کرد. در دستشویی آلومینیومی سمت دیگه ای بود. وارد اتاقکی که کاشی های سفید داشت شد و همزمان گفت: کی تموم می کنند؟

شاهین دنبالش رفت. صدای جا به جا کردن ظرف به گوش رسید و شاهین جواب داد: قراره آماده شدند، زنگ بزنه.

- تو گردنه ها چی؟

- به یه روز نمی کشه.

- ...

- سیوان تمیز کار می کنه. نگران نباش.

- خودم پیداش کردم!!

خنده ی کوتاه شاهین رو شنیدم. بیرون اومدند. شاهین کنار کرکره های نزدیک من ایستاد و با نگاهی به بیرون گفت: شب راحت تره. بگیم شب راه بیفتند دیگه؟

یاس جواب داد: آره.


romangram.com | @romangram_com