#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_419
- من برات هر کاری می کردم!
- من هم...
نذاشت جمله ام رو تموم کنم. به سمت بیرون هولم داد و سرد گفت: بجنب!
دیگه حرفی نزدم. شاهین پشت فرمون ماشین یاس نشست. از جاده ای پشت تپه ی روستا رد شدیم. هوا روشن تر شده بود و چراغ های ماشین خاموش بود. آروم می روند که سر و صدایی تولید نکنه. مدتی بعد داخل جاده ی خلوت اصلی افتادیم. با دست های بسته روی صندلی های عقب دراز کشیده بودم و از شیشه ها نمایی از مسیر رو می دیدم. اما چشمم بیشتر به یاس بود که رنگ پریده تر از همیشه شده بود و تضاد پوستش با مو و ابروهای مشکیش بیشتر به چشم می اومد. دکمه ی پخش رو زد. صدای آهنگ فضای سرد و ساکت ماشین رو پر کرد و من پلک هام رو محکم روی هم فشار دادم. همون آهنگی بود که یه بار با هم گوش داده بودیم، روی تخت... تمام اتفاقات اون لحظه ها رو به یاد من می آورد. اگر می خواست شکنجه کنه، بهترین راه رو انتخاب کرده بود. مدتی گذشت و طاقت نیاوردم. نیم خیز شدم و به نیم رخش که روی صندلی کنار راننده نشسته بود، نگاه کردم. دستش رو مشت کرده بود و به لب هاش فشار می داد. یه لحظه ی کوتاه سرش رو به سمتم برگردوند. آهنگ هنوز رو مخم بود و دلم می خواست بیاد کنارم بشینه. از فکر خودم خنده ام گرفت و درست نشستم. سرم رو جلو بردم و گفتم: یاسر!
شاهین با اخم گفت: برگرد سر جات!
ولی من نگاهم به لب های ساکت یاس بود. دوباره گفتم: یاسر، خاموشش کن!
انتظار نداشتم ولی با صورت عصبی برگشت و داد زد: چرا؟!
از جا پریدم و فقط نگاهش کردم. واقعاً نمی فهمید درد من چیه؟ با حرص نفس می کشید. ادامه داد: یاد چیزی می افتی؟!
- ...
- من تمام راه همین رو گوش دادم!
- ...
- با همین بیدار موندم!!
romangram.com | @romangram_com