#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_418
- برام مهم نیست. تو هم یکی مثل بقیه ای.
- من به درک... این مخدر شاید کشنده هم باشه!!
سر تکون داد و دست هاش رو مشت کرد. دوباره گفتم: یه کاری کن.
داد زد: نمیشه...
- ...
- خطر اون آدم ها بیشتر از پلیسه! میفتن دنبالم!
- ...
- تا من رو به کشتن ندی، ول کن نیستی؟!!!
دیگه حرفی برای گفتن نداشتم. معلوم بود که برای چی اینجاست. می ترسید کارها خوب پیش نره و براش دردسر بشه، وگرنه به خاطر من نیومده بود... به سمت اتاق رفتم. توی چارچوب ایستاد. مانتو و شال پوشیدم و ساک رو برداشتم. هنوز نگاه می کرد. به سمت چارچوب رفتم و گفتم: برو کنار.
عقب نرفت. با اخم گفتم: کارم تموم شده، دیگه بی فایده ام. نه؟
- خودت خواستی.
- نه.
romangram.com | @romangram_com