#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_417
حرفی نزد. دستم رو حرکت دادم و اسمش رو صدا زدم. پلک هاش رو بست و بازوش رو بیرون کشید. دوباره گفتم: این ها خطرناکند...
- ...
- یاس!
نگاهی به در بسته انداختم و دستم رو روی گونه اش گذاشتم. به چشم هام زل زد. با صدای ملایمی گفتم: این ها آشغالند... هر چی دستمون اومد توش ریختیم... تاثیر بدش چند برابر شده!
حرف هام از ته دلم بود. انقدر که ممکن بود همون جا به گریه بیفتم. سرش رو چند بار تکون داد. صورتش رو بین دست هام گرفتم و گفتم: خطرناکه...
هر دو مچم رو گرفت و گفت: به من نزدیک نشو!
دست هام رو از صورتش جدا کرد و جدی تر گفت: کاری نمیشه کرد.
- یعنی چی؟
- قولشون رو دادیم. منتظرند.
دست هام رو ول کرد و فاصله گرفت. جلوتر رفتم و گفتم: بیا اینجا و این آدم ها رو به پلیس گزارش بدیم، بعد از مرز فرار کنیم.
عصبانی ولی آهسته گفت: از کی تا حالا من از آشغال های خائن دستور می گیرم؟!
حرفش بدجوری ناراحتم کرد. گفتم: می دونی این چند روز چی بهم گذشت؟!
romangram.com | @romangram_com