#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_416
حرفش رو ادامه نداد و توی سکوت نگاهش کرد. بعد بازوش رو به طرف در کشید و گفت: خودم می برمت.
یاس سر جاش ایستاد. بدون نگاه به من، نشونم داد و گفت: این چی؟
نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و با دلخوری گفتم: چه عجب! بالاخره من رو دیدی!
هر دو از پررویی من ساکت شدند. یاس که نمی دونست من به خاطرش با پلیس در افتادم و قصدم اصلاً این نبوده که خودش رو به بابک تحویل بدم. اگر همه چیز به هم نمی ریخت، بالاخره یه راهی پیدا می کردم. شاهین عصبی به حرف اومد: می بندمش تو اتاق.
یاس با لجبازی گفت: نه. اینی که من شناختم، ممکنه در بره.
- در و پنجره ی اتاق رو قفل می کنم.
- نه. یه راهی پیدا می کنه.
- می کشمش.
- می بریمش تا تکلیف این ها روشن بشه.
شاهین به صورت جدی یاس خیره شد. مخالفتی نکرد ولی با نارضایتی بیرون رفت. به طرف یاس که کنار یکی از لگن ها بود رفتم. مطمئن نبودم باید چه رفتاری داشته باشم ولی با فرصتی برای لجبازی نبود. سعی می کرد به من نگاه نکنه. وقتی بازوش رو لمس کردم، گفت: فکر می کنی بهت اجازه میدم؟
جمله ی خودش رو گفتم: به امتحان کردنش می ارزید.
عکس العملی نشون نداد. نزدیک تر رفتم و گفتم: مطمئنی می خوای این کار رو کنی؟
romangram.com | @romangram_com